Take a fresh look at your lifestyle.
Browsing Category

شکرستان

تو جای من باش!

گویند: مابین دو لشکر، جنگی سخت واقع شد. یک طرف مغلوب و اسیر دیگری شد.   لشکر غالب، اسرا را به قلعه خود آورد و فرمانده، دستور داد که همه آن ها یکی یکی خود را از بالا به پایین پرتاب نمایند.

دستخط کدخدا

دو نفر از مامورین حکومت، سواره در زمین زراعی تاختند و مقداری از آن مزرعه را پایمال کردند.زارع بیچاره گفت: آخر چرا به این کشت و زرع خرابی می آورید؟گفتند: از کدخدای ده دستخط داریم.گفت: باکی…

در خانه صاحبان خود بودند

روزی هارون الرشید عباسی و وزیر او، جعفر برمکی در بیرون بغداد به راهی سواره می رفتند.  در این بین قافله ای از دور نمایان شد. هارون سوال کرد: که این قافله چیست و از کجاست؟  بعد از تجسس گفتند:…

به قیمتی که خریده بودم

دزدی جامه کسی را دزدید و به بازار برد و به دست دلال داد تا بفروشد. جامه را از دلال دزدیدند و دزد دست تهی نزد یاران آمد. گفتند: جامه را به چند فروختی؟ گفت: به آن چه خریده بودم. علی صفی، لطائف…

دیگ ملا

گویند ملا چند بار از همسایه دیگی به عاریت خواست و هر بار دیگچه ای درون آن گذاشته بود باز پس داد. همسایه می پرسید: دیگچه از کجاست؟ می گفت: دیگ آبستن بود و در خانه ما بزایید. نوبتی دیگر دیگی…

صبحک الله

فرستاده از پیش خلیفه نزد عمرو لیث صفاری آمد. عمرو به ازهر گفت: امروز حرف مزن تا از این فرستاده پذیرایی کنم. ساعتی ساکت بود. فرستاده عطسه ای کرد.

صورت شیطان

جاحظ زشت روی بود. می گوید: روزی در بازار بصره می رفتم. زنی پیشم آمد و سلام کرد. از حسن جمال و تعریف هایی که در حق من کرده بود تعجب کردم. گفت: اگر بپذیرید قدمی چند رنجه شوید. من به منت…

دوست ترین مردم

هارون الرشید از بهلول پرسید: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟ گفت: کسی که شکم مرا سیر کند. گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری؟ گفت: دوستی نسیه نباشد. حدیقه سنایی،  366.