Take a fresh look at your lifestyle.

شعری برای سنگ قبری / یادی از مرحوم رئیسی

با رسیدن رمضان، دومین سالگرد درگذشت عالم فاضل مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید محمد رئیسی فرا رسید. به پاس انسی که در محفلش داشتم در اینجا از ایشان یاد کرده و شعری را که به یادگار برایم نوشتند تقدیم عزیزان می کنم. سالها بود که گهگاه در مجلس انس مرحوم حجت الاسلام و المسلمین رئیسی می نشستیم و از سخنان شیرین، طنزهای لطیف، اشعار و حکایات منحصر به فرد و همین طور خاطراتش از نجف و نیز شوخی ‌های فراوانش بهره می‌ بردیم.

 

آقای رئیسی از علمای گرگان بود، از خانواده اهل علم که در ایران و نجف تحصیل کرده بود و خاطراتش را هم در کتابی با عنوان «خاطرات حجت الاسلام و المسلمین سید محمد رئیسی» منتشر کرد. جدش رئیس الذاکرین از علمای گرگان بوده که در همین کتاب به تفصیل از او یاد کرده و از جمله رهبران مشروطه خواه این شهر هم بوده است. این کتاب هم تاریخ خاندان اوست و هم تاریخ گرگان، و از این حیث اثری منحصر به فرد است. رئیس الذاکرین به نجف رفت و در سال 1344 ش درگذشت، در وقتی که آقای رئیسی ما شانزده ساله بوده است. به هر حال کتاب سرشار از اطلاعات و خاطرات ایشان است. بخشهایی از کتاب درباره خاطرات دوران انقلاب و همین طور مسائل عراق است. پیش از انقلاب تبعید هم شد که روز هفدهم شهریور 57 در میان استقبال مردم به گرگان بازگشت. همچنین در این کتاب، مباحث مربوط به روحانیت، درسهای طلبگی، مدارس علمیه قم، داستان شریعتی و طوفانهای مربوطه و بسیاری از نکات دیگر مورد توجه قرار گرفته است. ایشان از رفقای مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی بودند و برای همین فصل یازدهم کتاب خاطراتشان را هم به ایشان اختصاص داده‌اند.

به هر حال فعلا بحث معرفی این کتاب نیست.دو سال پیش در ماه مبارک رمضان بود که شنیدیم مرحوم آقای رئیسی در کویت به رحمت خدا رفته است. ایشان هر ساله ماه مبارک رمضان را در آنجا منبر می رفت. ماجرا از یک قلب درد ساده شروع شده و پزشک که تصور کرده معده ایشان درد می کند، شبانگاه ایشان را به خانه فرستاد و صبح نیز به رحمت خدا رفت. این چیزی بود که آن وقت شنیدم. جنازه ایشان به ایران آورده شد و در میان استقبال مردم گرگان با احترام به خاک سپرده شد.

مرحوم رئیسی وارث یک مجموعه خطی نفیس هم بودند که چند سالی قبل از فوت آن را به حوزه علمیه گرگان دادند. همیشه صحبت از این بود که این آثار فهرست شود ولی بنده هیچ خبری از این که فهرست شد یا نه، ندارم.

حضور در مجلس انس ایشان در ایامی که به قم می ‌آمدند و میهمان سرور عزیز جناب آقای شهرستانی بودند، دست می داد. در این مجالس، چندین دفعه ایشان، شعری را که به طنز برای سنگ مزار خود سروده بودند خواندند و حاضران از آن لذت بردند. مشابه همان شعری که ایرج میرزا یا پروین اعتصامی برای سنگ قبر خود سروده ‌اند. اما این شعر که بسیار بلند هم بود، بیشتر طنزگونه و در نقد مرده پرستی بود. دو سه ماه پیش از وفات ایشان، درخواست کردم تا آن را برای بنده بنویسند. ایشان هم پذیرفتند و آن را وقتی که در مؤسسه آل البیت(ع) نشسته بودند، نوشتند. به نظرم گاهی ابیات کم و زیاد هم می شد، اما آنچه در اینجا آمده و اکنون به رسم یاد از آن مرد دینی و خوش خلق و لطیف در اینجا می آورم، براساس متنی است که خودشان برای بنده نوشتند. در بالای برگه مرقوم فرموده بودند که سرایش این اشعار مربوط به تابستان 1365 است و نگارش آنها در این اوراق، یعنی همان که به درخواست بنده نوشتند در 15 جمادی الثانیه 1432. در این کتاب یادی از اشعار دیگرشان ندیدم، شاید هم به اشارت در جایی گفته باشند یا حتی اوراقی از اشعارشان باقی گذاشته باشند. آخرین بار که این شعر را خواندند، از روی دفترچه بسیار خراب و ویرانی بود که نمی دانم اکنون چه سرنوشتی پیدا کرده است. شاید اشعار دیگری هم از ایشان در آن یا جای دیگر بوده است.

به هر حال، برای این که در این رمضان یادی از ایشان کرده باشم(تاریخ فوت ایشان 19 مرداد 1390) این اشعار را که هم طنز است و هم هشدار و هم انتقاد از مرده پرستی مردم ما، خدمت دوستداران تقدیم می کنم.

 

بسم‌الله ربّ الشعراء و العاصین
ای که بر تربت ما میگذری/از ره لطف بفرما نظری
حمد و اخلاص بخوان و بنشین/ چشم دل باز کن و نیک‌ ببین
این که خفته است درین تیره مکان/ هست گنجی ز معانی و بیان
پاک و طاهر نسب از آل رسول/ صاحب شأن بَرِ اهل عقول
جامع فضل و کمالات و هنر/ وارث علم ز اجداد و پدر
زره لطف بفرمای درنگ/ بشنو درد دل این دل تنگ
چه جفاها چه بلاها دیدم/ چه شماتت ز کسان بشنیدم
خَلق بد حالت پستی دارند/ عادت مُرده پرستی دارند
شیوه اکثرشان مکرو فریب/ بی‌سبب دشمنی از دور و قریب
تا که جان بود مرا با مَنِ زار/ دشمنیها شد و ظلم بسیار
منکر خوبی و فضلم بودند/ رافض هوشم و عقلم بودند
نه یکی گفت رئیسی آقا ست/ نه یکی گفت که حقا مُلا است
نه یکی فضل و مقام بستود/ نه یکی مرهمَ آلامم بود
نه ز زیبایی خلقم گفتند/ نه ز والائی خُلقم گفتند
ز سخا و کرمم گفته نشد/ ز صفا و ادبم گفته نشد
سعه صدر مرا نستودند/ لب به تمجید مرا نگشودند
در عوض تهمت و غیبت بسیار/ که فراتر ز حساب و ز شمار
نیش‌ها زخم زبان‌های زیاد/ مادر دهر باین حجم نزاد
مغرضانه سخن از هر طرفی/ شده پر خون دل هر با شرفی
چه جفا های بزرگی که نشد/چه ستمهای سترگی که نشد
تا نَفَس بود عداوتها بود/ تا که جان بود حسادتها بود
تا که آمد اجَل و بُرد مرا/ ناگهان پنجه زد و خورد مرا
یک جهان ذوق و ظرافت پژمرد/ اری آقای رئیسی هم مرد
ز سماوات ادب ماهی رفت/ و از بزرگان کرم شاهی رفت
زندگی با غم و اندوه عذاب/ طی شد و آمده هنگام حساب
ناگهان غلغه‌ای بر پا شد/ مردم مُرده کنون احیا شد
جمله وجدان و ضمیر خفته/ شده با مُردن من آشفته
همه گویا شده ناطق گشته/ یک زمان ناطق صادق گشته
آن یکی نوحه سرائی میکرد/ دیگری شور و نوائی میکرد
آن یکی گفت عجب ماهی رفت/ عالمی روشن و آگاهی رفت
ناطقی گفت بآن جمع فکار/ گشت پائیز دگر فصل بهار
چمن و باغ دگر پژمرده/ چون که آقای رئیسی مرده
روزنامه زده با تیتر درشت/ خبر مرگ مرا باز نوشت
تک شماره زده فوق‌العاده/ شرح ‌احوال مرا بنهاده
عکسی از سابق ایام شباب/ صفحه اول خود برده بچاپ
اگهی‌های تاسف بسیار/ که فراتر ز حساب و ز شمار
در تلکس‌های خبر با تفصیل/ رحلتم محور شرح وتحلیل
رادیو داد خبر با القاب/ که رئیسی بجنان کرده شتاب
ساعت نُه شده اعلام خبر/ زده بر جان همه شور و شرر
تلویزیون که دگر غوغا کرد/ سوگواری و عزا بر پا کرد
فیلمبردار گزارش میداد/ از عزا عکس و نمایش میداد
عکس آن مردم دل آزرده/ چهره‌ها غمزده و پژمرده
دسته میگفت که رفت از بَرِما/ سرما سرور ما رهبر ما
رفت از دست رئیس العلما/ هست در ماتم او ارض و سما
سید العلم مضی واویلا/ معدن الحلم مضی و اویلا
ثلم الدین فیاللاسف/ فلنعزی العلما النجف
مات فخرالعلم و الایمان/ البقاء لک یا سیستانی
حجت دین خدا رفته زدست/ شاخه علم و کرامت بشکست
بلغوا مرجعنا السیستانی/ بوفاه السید الجرجانی
سیدی آجرک الله علی/ فقد عنوان الخلوص و الولا
معجزه نیز برایم گفتند/ چه کرامات برایم گفتند
مادرم گفت خدایا پسرم/ مُرد ناکامِ و شده خون جگرم
گفت مادر زن دل ناشادم/ رفت ازدست بهین دامادم
حقدها رفت حسدها گم شد/ واقعیت علن مردم شد
حال من ساکن اینجا شده‌ ام/ فارغ از زحمت دنیا شده‌ام
من شدم ساکن این گور سیاه/زندگی رفت و شده عمر تباه
از همانروز که مردم فی‌الحال/ مرده‌ها گشته بشور و سرحال
مرده‌ها مردم بی‌ آزارند/ ظاهراً خواب ولی بیدارند
همه با مهر و صداقت باشند/ با صفا اهل رفاقت باشند
در شادی برخ ‌ما باز است/ قهقهه خنده طنین انداز است
خنده و قهقهه بر پا کردم/ مردگان را همه احیا کردم
گعده ما بهمه کس باز است/ شادی و خنده طنین انداز است

 

منبع: وبلاگ رسول جعفریان.

 

Leave A Reply

Your email address will not be published.