Take a fresh look at your lifestyle.

گزارشی از روزهای پایانی عمر شیخ انصاری قدس‏(سره)

 

آیت الله سید ابوالقاسم دهکردی شاگرد میرزا حبیب الله رشتی (شاگرد شیخ انصاری) که بایک واسطه شاگرد شیخ است دربارۀ شیخ در روزهای پایانی عمرش می‏ گوید:

 

روزی در نجف اشرف، از منزل خود بیرون آمدم به جهت درس. قرب خانه‏ ای که منزل داشتم، مقبرۀ فاضل جواد ملا کتاب بود که صاحب شرح بر روضه است، و فرزند جلیلِ شیخ حسین نجف است. والد و ولد، از اکابر علما و اعاظم فقها و از معاریف عبّاد و زهّاد نجف اشرف بودند. و من ایستادم بر در مَفْجرَّ [ظ پنجره‏ای] که رو به کوچه است که فاتحه بخوانم و بروم درس. شیخی بود ابرقویی از مجاورین نجف در همسایگی ما بود. گمان کرد که من ایستادم، معطّل سقّا هستم که آب بخرم، گفت: «معطّل آب هستی؟». گفتم «نه؛ می‏ خواهم فاتحه بخوانم و بروم درس». گفت: «من، یک واقعه دارم از این فاتحه خواندن. خوب است به جهت تو بگویم». و همراه من شد، گفت: «وقتی که مرحوم شیخ استاد، آیة الله الباری، الشیخ مرتضی الأنصاری، مریض شد، به همان مرضی که از او مرحوم شدند، ایشان را بردند در یکی از باغ‏های سهله به جهت تغییر آب وهوا و من در مسجد کوفه بودم، دیدم همین سرکار میرزای رشتی که تو درسش می‏روی ـ آن وقت او را میرزا حبیب الله می‏ گفتند، در سنّ شباب بود و بسیار جمیل و با وِجاهت بود ـ آمد با آقا حسن طهرانی و حاجی میرزا ابوالقاسم ـ صاحب تقریرات ـ وارد مسجد شدند و هر یک دو رکعت نماز تحیّت مسجد خواندند و بیرون رفتند. من فهمیدم عیادت شیخ می‏ روند. من هم همراه آنها رفتم، تا رسیدیم دَرِ باغی که مرحوم شیخ آن جا بودند. حضرات ایستادند ملا رحمت الله که مواظب خدمات شیخ بود، رفت استیذان نماید. مرحوم شیخ در اوّل باغ زیر درخت انجیری، رختخواب ایشان را انداخته، مراجعت نمود. با اذن دخول، حضرات تشریف بردند خدمت شیخ. من، چون اوایل تحصیلم بود و در عداد آنها شمرده نمی‏شدم، خود را مشمول اذن ندانسته، دَرِ باغ ایستادم. چون دَرِ باغ از آن نوع درهایی بود که خلال چوب‏های او، فُرْجِه بسیار داشت، من دیدم شیخ نشسته در رختخواب، تکیه داده، نماز جعفر طیّار را می‏ خواندند. بلی عادت آن بزرگوار، این بوده که نماز جعفر طیّار و زیارت عاشورا را ترک نمی‏ کردند و در زهد و عبادت، ضرب المثل بودند.

 

بالجمله گفت: شیخ، توجّهی به جانب درب باغ فرمودند، دیدند من آن جا ایستاده‏ ام، به ملا رحمت الله فرمودند: «کسی دَرِ باغ ایستاده، بگو داخل شود!».

 

من هم داخل شدم. آقا حسن، یک طرف شیخ نشسته و حاجی میرزا ابوالقاسم، طرف دیگر و حاجی میرزا حبیب الله پایین پای شیخ نشسته و شیخ پای مبارک خود را در دامن حاجی میرزا حبیب الله گذاشتند و فرمودند: پای مرا بمال».

 

من ملاحظه کردم، دیدم لحاف شیخ چیت کرباس بروجردی است، یک وصله هم دارد و دوشک او هم کرباس است و یک وصله هم او دارد و متکّای شیخ هم کرباس چیت بروجردی بود و حشو او لیف خرما بود. خلاصه شیخ به حضرات فرمودند: «اشکال صلات حول کعبه را دفع نمودید؟». و محلّ درس شیخ، آن وقت، این مسأله بود. حضرات جواب می‏ گفتند. من دیدم با این که اعرف تلامذه شیخ به فهم و فضل آقا حسن طهرانی بود، عمده نظر شیخ، به حاجی میرزا حبیب الله است. بعد فرمودند به آنها که: «این، طریق تحصیل نیست! وصیّت می‏کنم شما را که اوّلاً یک آشنایی با خدا پیدا کنید و درست تحصیل نمایید و کار کنید و به قبور علما که می‏ رسید فاتحه نخوانده نگذرید. فاتحه به جهت آنها بخوانید و از ارواح آنها استمداد کنید به جهت توفیق و حصول علم خیلی نافع است.».[1]

 

پی نوشت

[1] . منبر الوسیلة، ج 1، ص 528 ـ 529، چ 1382 ش، چاپ سنگی، ص 385 ـ 387.

 

منبع: کتاب شیعه، شماره 1

 

Leave A Reply

Your email address will not be published.