Take a fresh look at your lifestyle.

بررسی حوادث مربوط به یوسف و زلیخا

چکیده
این مقاله از چند زاویه به بررسی وقایعی پرداخته که بین یوسف صدیق(علیه السلام) و زلیخا همسر عزیز مصر اتفاق افتاده است؛ وقایعی از قبیل داستان های مربوط به ابتدای آشنایی زلیخا با یوسف و بیان علاقه فوق العاده او به آن حضرت و در نتیجه درخواست‌های مکرر وی از این پیامبر الهی برای ایجاد رابطه عاشقانه.

در قسمتی از این نوشتار که عمده اختلافات کلامی در آن بحث شده، به بررسی اتهاماتی می پردازد که به یوسف‌(علیه السلام) زده شده و دیدگاه تاریخ نگاران و مفسران اهل سنت و شیعه و هم چنین بعضی از نوشته های مربوط به کتب آسمانی دیگر با هم مقایسه گردیده است.
در نهایت بعد از بیان بعضی از موارد تاریخی، بررسی حدیثی و تاریخی حوادثی آمده که بعد از آزادی یوسف از زندان بین او و زلیخا واقع شد؛ مانند ازدواج وی با یوسف، ایمان آوردن زلیخا و معجزه جوان شدن او.
واژگان کلیدی
یوسف، زلیخا، عشق، اتهام، عصمت

مقدمه
داستان یوسف و زلیخا و حوادثی که بین آنان رخ داد، به دلایل مختلف در طول تاریخ مورد توجه همگان بوده است و با توجه به جذابیت این واقعه تاریخی، همواره عموم مردم  نیز به این قصه قرآنی توجه ویژه ای داشته اند. اما نکته ای که در مورد داستان های تاریخی عموماً و درباره این داستان خصوصاً قابل توجه می نماید، این است که به دلایلی چند، این داستان ها معمولاً در معرض تحریفات جدی قرار داشته اند که از جمله می توان به بی توجهی غالب دانش مندان به اسناد تاریخی در ذکر این گونه داستان ها و علاقه شدید مردم به خارق العاده‌تر جلوه دادن حوادث تاریخی اشاره کرد خصوصاً آن جا که پای اثبات عقیده ای در میان باشد. بنابراین، با توجه به این که بررسی حوادث مربوط به یوسف و زلیخا، به استفاده‌های دیگری اعم از فقهی، تاریخی و عقیدتی  می انجامد، به نظر لازم آمد که برخی از زوایای این حوادث به طور عمیق‌تری بررسی شود.
1. ابتدای آشنایی حضرت یوسف با زلیخا
قرآن کریم می فرماید:
وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ. 
صاحب تفسیر اطیب البیان می گوید:
بارى يوسف را بردند مصر و اهل مصر آمدند براى اين كه مشاهده كنند كه قافله چه امتعه آورده، خريدارى كنند، ديدند عجب متاعى آورده، مشتريان زيادى آمدند و اينها قيمت را بالا بردند، حتى رسيد به اين كه هم وزن او طلا يا ابريشم يا مشك دهند. عزيز مصر كه نامش« قطفير» بود، نخست وزير ملك و رئيس قشون و خزينه‏دار ملك بود ملقب به عزيز كه گفتند، هر كس غير او را عزيز مي ناميدند زبانش را قطع مي كردند و او انّين بود، نمي توانست مجامعت كند و نزد زن ها برود و عيالش كه نام او «راعيل» بود ملقب به زليخا، او خريدارى كرد به  قيمت گزافى و آورد در خانه به دست زليخا سپرد.
ابوالفتوح رازی نیز در ذیل این آیه، داستان را به نقل از وهب بن منبه چنین می آورد كه وقتى يوسف را به بازار آوردند و براى فروش عرضه كردند، چشم ها بر جمال او خيره ماند؛ زیرا به زيبايى او نديده بودند. هركس بر بهاى او چيزى زيادتر پيشنهاد مى داد و بهاى او آن قدر افزوده شد تا جايى رسيد كه برابر وزن او طلا و مشك و حرير و نقره مى دادند.
قطفير عزيز، يوسف را خريد و به خانه برد. زنى داشت فكا نام دختر ینوس؛ به وى گفت: «اين غلام را به خوبى نگاهدار كه شايد نفعى و خيرى از اين غلام به ما برسد يا آن كه او را به فرزندى بگيريم كه ما فرزند نداريم.»
وقتى يوسف‌(علیه السلام) به خانه عزيز رفت و عزيز او را به زن خود سپرد و چشم زن عزيز كه نامش زليخا بود بر حسن و جمال بى حد يوسف افتاد، محبت يوسف بر دل او نشست و هرچه مى‌گذشت، حسن يوسف و محبت زليخا بيشتر مى شد. تا وقتى زليخا صبر و قوت و طاقت داشت، اين عشق پنهان مى کرد و چون از حد گذشت و به اوج رسيد، آن را بر يوسف اظهار كرد و او را به گناه دعوت نمود؛ يعنى آن كس كه يوسف به غلامى در خانه او بود، او را از نفس او مطالبه كرد؛ يعنى خواست تا او را از دست او فراگيرد.
در مورد نام زلیخا، جالب توجه است که بعضی منابع، نام‌های دیگری برای وی ذکر کرده اند. مثلاً طبری به نقل از ابن-اسحاق  و ابوالفدا، مورخ قرن هشتم،  از او تنها با نام راعیل یاد می کند. اما خواندمیر در کتابش از او با نام زلیخا یاد کرده و معتقد است که به روایت اکثر علما زلیخا، راعیل  و پدرش را که از اعیان مصر بوده، رعاعیل نامیده اند. وی هم-چنین نام غیر مشهور فکا را نیز برای او نقل می کند. 
2. عشق استثنایی زلیخا به یوسف
تعبیر صریح قرآن کریم در این مورد بدین گونه است که قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا که در این مورد، با مراجعه به لغت، عمق علاقه و اشتیاق زلیخا به یوسف صدیق روشن تر می شود.
در تفسير قمى آمده كه در روايت ابى الجارود در تفسير قَدْ شَغَفَها حُبًّا فرموده: محبت يوسف، زليخا را در پرده كرد و از مردم پوشيده‏اش ساخت، به طورى كه غير از يوسف، چيز ديگرى نمى‏فهميد و حجاب به معناى شغاف و شغاف به معناى حجاب قلب است. 
در لسان العرب نیز معنای «غشاء القلب»  آمده و العین می گوید: شغاف غلاف قلب است چنان كه در مجمع و غيره گفته، فاعل «شَغَفَها» فتى است يعنى محبت جوان، غلاف قلب زن را پاره كرده و در جوفش نشسته که به حب شديد و جا گرفته در قلب اشاره دارد. از اميرالمؤمنين، امام سجاد، امام باقر و امام صادق و ديگران نقل شده كه آن را «شعَفَها» با عين مهمله خوانده‏اند. در مجمع گويد: «شَعَفها» يعنى او را به  هرجا برد از «شَعفات الجبال» (قله‏هاى كوه ها) مشتق است؛ يعنى از محبت او را سرگردان كرده است.  همو در ادامه می گوید که این کلمه در قرآن، یک بار بیشتر نیامده است.
این عشق و علاقه در منابع تاریخی، به صورتی یک سان و با اندکی اختلاف نقل شده است.  در کتاب مقدسی که در قرن چهارم تدوین شده، اوج این علاقه را به این صورت به تصویر کشیده است که زلیخا بعد از مرگ قطفیر، از شدت غم عشق یوسف پیر شد و بینایی اش را از دست داد.
3. درخواست زلیخا
قرآن کریم می فرماید:
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ. وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ  وَ هَمَّ بهَِا لَوْ لَا أَن رَّءَا بُرْهَنَ رَبِّهِ  كَذَالِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ  إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. وَ اسْتَبَقَا الْبَابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِن دُبُرٍ وَ أَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءًا إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ. 
مرحوم طیب در بیان تفسیری روایی، به نکته جالبی اشاره کرده، می گوید:
و اقبال و اظهار تمايل كرد زليخا كه يوسف در اتاق او بود از نفس يوسف كه من كمال اشتياق را دارم به تو و تمام درها را بست [تا] كسى وارد نشود و يوسف هم خارج نشود و گفت: «بيا نزد من كه من براى تو مهيا هستم» حضرت يوسف فرمود: «معاذ اللَّه، من پناه مي برم به-خداوند كه او به من چه عناياتى فرموده…» واقعاً تصور كنيد كه همچه نفس قويه در احدى جز معصوم و تالى تلو معصوم پيدا نمي شود … با اين كه حضرت يوسف‌ مي‌توانست به نحو مشروع انجام دهد؛ زيرا عزيز مصر عنّين بود، زليخا اختيار فسخ نكاح را داشت و غيرمدخوله بود، عدّه نداشت و يوسف او را تزويج مي‌كرد، لكن اين ظلم در حق عزيز مي شد با آن همه سفارشات كه در حق يوسف كرده بود.
ابوالفتوح رازی نیز در تفصیل این حوادث می گوید:
عبداللَّه‌عباس‌-رضى‌الله‌عنه- گفته است كه اصرار زليخا بر وصال يوسف، اين گونه بود كه نزد يوسف نشست و به او گفت: «اى يوسف، موى تو چه زيباست!» يوسف جواب داد: «اولين چيزى كه در خاك مى پوسد اين موى است.» گفت: «اى يوسف، روى تو چه زيباست!» جواب داد: «خداوند اين صورت را در رحم مادر خلق كرد.» گفت: «يوسف، زيبايى تو تن مرا لاغر كرده است.» جواب داد: «شيطان تو را در اين امر يارى مى كند.» گفت: «عشق تو آتش در دل من زد؛ آن آتش را بنشان!» جواب داد: « اگر آتش تو را بنشانم، به آتش دوزخ مى-سوزم.» گفت: «برخيز و در آن اتاق رو و آبى بياور كه من تشنه شده ام.» جواب داد: «كسى به آن اتاق مى رود كه كليد خانه به دست اوست.» گفت: «در آن خانه بستر حرير باز كرده‏ام؛ خيز در آن خانه آى و مراد من از خود بده.» گفت: «پس نصيب من از بهشت بشود.» گفت: «يا يوسف! خيز با من در آن پرده آى كه كس را در آن پرده راه نيست.» گفت: »هيچ پرده مرا از خداى نپوشد.» گفت: «يا يوسف! دست بر دل من نه تا از دست تو شفا يابم.» گفت: «عزيز به اين اولاتر است.» گفت: «چه گويى اگر من عزيز را شربه‏اى دهم كه در آن شربه زيبق باشد و زرّ سوده تا بميرد و اعضايش پاره پاره شود؛ آن گه در چيزى پيچم او را و در نهان خانه فگنم او را تا كس نبيند او را نيز و ملك او به تو دهم؟» گفت: «پس چگونه رستگارى يابى از عقاب خداى؟» گفت: «يا يوسف، چندانى كه در شمار تو آيد تو را زر و جواهر دهم تا در رضاى خداى خود صرف كنى.» گفت: «يا هذه، اى زن مرا رها كن.»
در یک بازنویسی ساده از مطالب تفسیر ابوالفتوح، این‌چنین آمده است: «زليخا گفت: خود را براى تو مهيا كرده‌ام. يوسف‌ گفت: به خدا پناه مى برم؛ يعنى پناه به خدا مى برم از آن كه من چنين كارى انجام دهم و تو چنين انديشه اى كنى. همسر تو ولى نعمت من است؛ يعنى شوهر تو مرا نيكو داشت و اكرام كرد و اگر من اين انديشه را به ذهن راه دهم، ظالم هستم و ظالمان، رستگارى و پيروزى و دوامى ندارند. وقتى زليخا يوسف‌ را در آن سرا ديد، درها را بست و در او آويخت و به او اصرار مى كرد، يوسف نيز از او دورى و از خواسته‌اش خوددارى مى كرد. عبداللَّه بن احمد طائى از جد خود و جدش از حضرت زين العابدين، على بن ‌الحسين‌(علیه السلام) روايت كرده است كه وقتى زليخا به يوسف اصرار مى كرد، رفت و بر بتى كه در كنار اتاق بود، پرده‌اى انداخت. يوسف پرسيد: «چرا اين كار را كردى؟» گفت: «او معبود من است. از او خجالت مى‌كشم كه در حضورش معصيت كنم.» يوسف گفت: «عجب از تو! از جامدى كه نمى‌بيند و نمى‌شنود و هيچ سودى به تو نمى-رساند، شرم دارى، آن گاه [انتظار دارى كه‏] من شرم نداشته باشم از خدايى كه خالق و رازق و ولى نعمت و آگاه و عالم بر احوال پنهان و آشكار من است؟» گفته اند كه برهان رب اين بوده است؛ و نيز گفته اند كه يوسف فرار كرد و از يكى از درهاى آن اتاق بيرون آمد و زليخا به دنبال او مى‌دويد در حالى كه هر دو به طرف در مى رفتند. وقتى يوسف به در خانه رسيد، زليخا پيراهن او را كشيد و يوسف نيز پيراهن خود را مى كشيد تا از دست او برهد و فرار كند. پيراهن يوسف پاره شد و يوسف به سرعت از آن جا بيرون آمد و زليخا در حالى‌كه تكه پاره شده پيراهن يوسف در دستش بود، به دنبال او مى رفت. از قضا عزيز بيرون در ايستاده بود. زليخا در سخن گفتن پيش دستى كرد تا سوء ظن را از خود رفع كند؛ گفت: «چه جزا و مكافاتى جز زندان و يا عذابى دردناك سزاوار آن كس است كه براى خانواده تو بدى- يعنى زنا- مى-خواهد؟» يوسف گفت: «او مراوده كرد و با خدعه و فريب و استمتاع از من تقاضاى معصيت كرد و وقتى‏ از او فرار كردم، بر من آويخت و پيراهن مرا پاره كرد.»  عزيز كه شوهر زليخا بود، به يوسف گفت: «هر دوى شما مدعى هستيد. تو بر دعوى خود گواهى دارى؟» يوسف گفت: «بله.»
مفسران گفته اند كودكى آن جا در گهواره بود. يوسف گفت: «گواه من اين كودك است كه در گهواره خوابيده است.» عزيز گفت: «كودكى در گهواره چگونه گواهى دهد؟» يوسف گفت: «او براى من گواهى خواهد داد.» آن گاه پيش گهواره رفتند. يوسف گفت: «اى كودك، هرچه ديدى بگو.» آن كودك به فرمان خدا به سخن گفتن آمد و با زبانى شيوا گفت: «اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده است، زن راست مى گويد و مرد دروغ گوست و اگر پيراهن يوسف از پشت پاره شده، زن دروغگوست و مرد راست مى گويد.» از آن جا كه پيراهن يوسف از پشت پاره شده بود، عزيز به زليخا گفت: «اين از جمله فريب هاى شما زنان است و شما مكر و فريب بسيار داريد.»
عزيز گفت: «اى يوسف، از اين سخن و اتفاق درگذر و اين داستان را پنهان كن.» و به زليخا گفت: «استغفار كن و براى گناهت از خداوند آمرزش بخواه كه تو از جمله خطاكنندگان هستى.»  .
دست رد به سینه زلیخا زدن، یک واقعیت خارق العاده
مرحوم علامه طباطبایی که اشراف خاصی به مباحث تاریخی موجود در قرآن داشتند، به بیان نکته‌ای در این زمینه پرداخته که ذکر آن خالی از لطف نیست. ایشان می فرماید:
دقت كامل در داستان يوسف، اين معنا را به دست مى‏دهد كه نجات يوسف از چنگ همسر عزيز، جز به طور خارق العاده صورت نگرفته، به گونه‏اى كه شباهتش به رؤيا بيشتر بوده تا به يك واقعه خارجى، زيرا يوسف در آن روز، مردى در عنفوان جوانى و در بحبوحه غرور بوده و معمولاً در اين سنين، غريزه جنسى و شهوت و شبق به نهايت درجه جوش و خروش مى‏رسد. از سوى ديگر، جوانى زيبا و در زيبايى بديع بوده، به طورى كه عقل و دل هر بيننده را مدهوش مى‏كرده وعادتاً جمال و ملاحت، صاحبش را به سوى هوا و هوس سوق مى‏دهد. از سوى ديگر، يوسف در دربار سلطنتى عزيز، غرق در ناز و نعمت و داراى موقعيتى حساس بود و اين نيز يكى از اسبابى است كه هر كسى را به هوس رانى و عيش و نوش وامى‏دارد. از سوى چهارم، ملكه مصر هم در محيط خود، جوانى رعنا و داراى جمالى فوق العاده بود، چون عادتاً حرم سلاطين و بزرگان هر محيطى، نخبه زيبايان آن محيطند و علاوه بر اين، به طور مسلم وسایل آرايشى در اختيار داشته كه هر بيننده را خيره مى‏ساخته و چنين بانويى عاشق و واله و شيداى چنين جوانى شده. آرى، كسى به يوسف دل بسته كه صدها خرمن دل در دام زيبايى اوست. از اين هم كه بگذريم، سوابق بسيارى از محبت و احترام و پذيرايى نسبت به يوسف دارد، و اين سوابق كافى است كه وى را در برابر خواهشش خاضع كند.
از سوى ديگر، وقتى چنين ماه پاره‏اى خودش پيشنهاد كند، بلكه متعرض انسان شود، خويشتن‏دارى در آن موقع بسيار دشوارتر است و او مدت هاست كه متعرض يوسف شده و نهايت درجه قدرت خود را در ربودن دل وى به كار برده، صدها رقم غنج و دلال كرده، بلكه اصرار ورزيده، التماس كرده، او را به سوى خود كشيده، پيراهنش را پاره كرده و با اين همه كشش، صبر كردن از طاقت بشر بيرون است. از سوى ديگر، از ناحيه عزيز هم هيچ مانعى متصور نبوده؛ زيرا عزيز، هيچ گاه از دستورات همسرش سر نتابيده و بر خلاف سليقه و رأى او كارى نكرده و اصلاً يوسف را به او اختصاص داده و او را به تربيتش گماشته، و اينك هر دو در يك قصر زيبا از كاخ هاى سلطنتى و داراى مناظر و چشم‌افكن هايى خرم به-سر مى‏برند كه خود يك داعى قوى است كه ساكنان را بر عيش و شهوت وا بدارد.
پس همه اينهايى كه گفته شد، امورى تكان دهنده بودند كه هر يك به تنهايى كوه را از جاى مى‏كند و سنگ سخت را آب مى‏كند و هيچ مانعى هم تصور نمى‏رفت كه در بين باشد كه بتواند در چنين شرايطى جلوگير شود. چون چند ملاحظه ممكن بود كه در كار بيايد و جلوگير شود: اول ترس از اين كه قضيه فاش شود و در دهان‌ها بيفتد. دوم اين كه به حيثيت خانوادگى يوسف بربخورد. سوم اين كه اين عمل خيانتى نسبت به عزيز بود.
اما مسأله فاش شدن قضيه كه ما در سابق روشن كرديم كه يوسف كاملاً از اين جهت ايمن بوده، و به فرضى كه گوشه‏اى از آن هم از پرده بيرون مى‏افتاد براى يك پادشاه، تفسير و تأويل كردن آن آسان بود، هم چنان كه بعد از فاش شدن مراوده همسرش با يوسف، همين تأويل را كرد و آب هم از آب تكان نخورد.
اما مسأله حيثيت خانوادگى يوسف آن هم مانع نبود؛ زيرا اگر مسأله حيثيت مى‏توانست چنين اثرى را داشته باشد، چرا در برادران يوسف اثرى نداشت و ايشان را از جنايتى كه خيلى بزرگ تر از زنا بود، جلوگير نشد با اين كه ايشان هم فرزندان ابراهيم و اسحاق و يعقوب بودند و در اين جهت هيچ فرقى با يوسف نداشتند؟
اما مسأله خيانت و حرمت، آن نيز نمى‏توانست در چنين شرايطى مانع شود؛ زيرا حرمت خيانت، يكى از احكام و قوانين اجتماعى و به خاطر آثار سوء آن و مجازاتى است كه در دنبال دارد و معلوم است كه چنين قانونى تا آن جا احترام دارد كه در صورت ارتكاب پاى مجازات به ميان آيد و خلاصه، انسان در تحت سلطه قواى مجريه اجتماع و حكومت عادله باشد؛ و اما اگر قوه مجريه از خيانتى غفلت داشته باشد و يا اصلاً از آن خبردار نباشد و يا اگر خبردار شد، از عدالت چشم‏پوشى نمايد و يا مرتكب جرم از تحت سلطه آن بيرون شود، ديگر هيچ اثرى براى اين گونه قوانين نمى‏ماند.
بنابراين، يوسف هيچ مانعى كه جلوگير نفسش شود و بر اين همه عوامل قوى بچربد نداشته مگر اصل توحيد؛ يعنى ايمان به خدا، و يا به تعبيرى ديگر، محبت الهى كه وجود او را پر و قلب او را مشغول كرده بود و در دلش جايى حتى به قدر يك سر انگشت براى غير خدا خالى نگذاشته بود. آرى، اين بود آن حقيقتى كه گفتيم دقت در داستان يوسف آن را به دست  مى‏دهد. 
اتهاماتی که به یوسف زده شده
با توجه به این قسمت از آیه شریفه که می فرماید ولقد همـّت به و همَّ بها که ظاهر معنایش این گونه می نماید: زلیخا به یوسف و یوسف به زلیخا اهتمام داشت، و با در نظرگرفتن اختلاف کلامی میان شیعه و سنی در زمینه عصمت پیامبران الهی، این آیه منشأ اختلافاتی در مورد این اندیشه کلامی شده که نوعاً امامان  و عالمان شیعه  را به دفاع از عصمت پیامبران و به نوعی تأویل یا ترجمه متفاوتی از آیه واداشته است. از آن طرف، دست علمای اهل سنت را در ارائه دیدگاهشان بازتر کرده  و در این میان بعضی روایات شیعه نیز به نوعی موافقت خود را با این نگاه اعلام می کند.
قمی در ضمن بیان دو روایت، به این گونه تفاسیر اسرائیلی دامن می زند. روایت اول به این گونه است:
فلما همّا رأى يوسف صورة يعقوب في ناحية البيت عاضّا على إصبعيه يقول يا يوسف! أنت في السماء مكتوب في النبيين و تريد أن تكتب في الأرض من الزناة فعلم أنه قد أخطأ و تعدى.‏
… زمانی که هر دوی آنها همت بر زنا کردند، یوسف صورت یعقوب را در گوشه خانه مشاهده کرد در حالی‌که انگشتان خود را می‌گزید و می‌گفت که «ای یوسف! تو در آسمان در زمره انبیا نوشته شده‌ای و با این حال، الان قصد داری که در زمین از زناکنندگان محسوب شوی!» این جا بود که یوسف فهمید که دارد اشتباه و تجاوز می‌کند.
 وی در ادامه، روایت دیگری را از قول پدرش نقل می کند که باز هم عزم یوسف بر زنا را به اثبات میرساند:
و حدثني أبي عن بعض رجاله رفعه قال قال أبوعبدالله لما هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها قامت إلى صنم في بيتها فألقت عليه الملاءة لها فقال لها يوسف ما تعملين قالت ألقي على هذا الصنم ثوبا لا يرانا فإني أستحيي منه، فقال يوسف فأنت‏ تستحين من صنم لا يسمع و  و لا يبصر و لا أستحي أنا من ربي؛ 
پدرم از بعضی که مرفوعاً برایش نقل کرده بودند، روایت کرد که امام صادق‌(علیه السلام) فرمود: زمانی که زلیخا به زنا با یوسف تصمیم گرفت و یوسف هم تصمیم به زنا با زلیخا، زلیخا به سمت بتی که در خانه‌اش بود، حرکت کرده و پارچه مخصوصی روی آن قرار داد. در این هنگام یوسف به او گفت که «چه می‌کنی؟» او جواب داد: «می‌خواهم لباسی روی این بت بیندازم که ما را نبیند، چون من از او خجالت می‌کشم.» یوسف گفت: «تو از بتی که نه می‌شنود و نه می‌بیند شرمساری و من نباید از پروردگارم حیا کنم!»
چنان که می بینیم، این دو روایت، به نوعی همت و عزم حضرت یوسف (علیه السلام)بر گناه زنا با زن شوهردار را به تصویر می-کشد. 
برای نمونه، به مواردی از دامن زدن به داستان سرایی  های مفسران و تاریخ نگاران اشاره می شود. نویسنده روضه الصفا می-گوید: «فی الجمله قصدی در او[یوسف] پیدا شد..»  و یا ابن اثیر که رسماً می گوید:
و ذهب [یوسفُ] لیحل سراویله فاذا هو بصوره یعقوب.. و قیل جلس بین رجلیها.. » 
وی هیچ ردیه ای نیز در ادامه برای این نقل قول نمی‌آورد. مقدسی نیز در کتابش اشاره به قول نادری می‌کند که:
شهوت یوسف از سر انگشتان او بیرون آمد و از این روی است که هر کدام از [اسباط] ده فرزند داشت مگر یوسف که او را نه فرزند بود؛ چرا که شهوت وی در هم شکسته شد. 
ثعلبی نیز روایت خروج شهوت از انگشتان را نقل کرده است به این صورت که تمثال یعقوب، بر یوسف ظاهر شد و با دستانش بر سینه یوسف کوبید و شهوت او از انگشتانش خارج شد. به همین دلیل است که تمام فرزندان یعقوب صاحب دوازده فرزند شدند، اما یوسف تنها صاحب یازده فرزند داشت؛ زیرا وقتی پدرش را دید، به دلیل شرم و حیا مقداری از شهوتش کاسته شد. 
جالب است که کتاب تلمود، شبیه به این روایت در آمده است:
او دستانش را بر زمین فشار داد، به طوری که شهوتش از میان ناخن های انگشتانش خارج شد.
پر واضح است که تمام این روایات، سرشار از سخنانی است که بطلانش واضح تر از آن است که به بحث نیازی داشته باشد. این که فردی به دلیل نقصان شهوت کمتر دارای فرزند شود –آن هم دقیقاً یک فرزند!- مطلبی است که از لحاظ علمی هرگز پذیرفتنی نیست. هم چنین در مورد خروج منی از سر انگشتان، مطلبی اثبات نشده است و ناممکن می‌نماید.
ثعلبی در روایتی دیگر، از قول ابن عباس می‌گوید:
بعد از اصرارهای فراوان همسر عزیز مصر و جلوگیری یوسف، شیطان در بین آن دو جریان یافت و با یک دست پهلوی یوسف و با دست دیگر پهلوی زن را گرفت و بین آنها جمع کرد. همت یوسف تا آن-جا ادامه پیدا کرد که بند همیانش را باز کرد و بین دو پای همسر عزیز نشست.
 در روایتی دیگر که از جابر  و او از ضحاک و او از ابن عباس نقل کرده، وی «همّ بها» را به این معنا گرفته که یوسف از زن درخواست کرد که با او ازدواج کند.
سیوطی در درالمنثور، روایت می کند که آنقدر همسر عزیز مصر به او اصرار کرد، تا توانست یوسف را به طمع بیندازد و در نتیجه هر دو داخل اتاق شدند و بعد از این که همسر عزیز تمام درها را بست، یوسف تصمیم گرفت که لباسش را از تن خارج کند که ناگهان پدرش یعقوب را مشاهده کرد که انگشتانش را می‌گزد و..  .
ابن کثیر نیز به این گونه تفاسیر دامن زده و گفته است:
اگر بگوییم که یوسف به زلیخا متمایل نشد، از لحاظ فنون ادبی دچار مشکل خواهیم شد.
وی در این مورد قول کسی را که از این قسمت آیه شریفه که می فرماید: وهمّ بها لولا ان رأی برهان ربّه،  نتیجه  می-گیرد که یوسف به زلیخا اهتمامی نکرده و میگوید: «این از لحاظ عربیت دچار مشکل است.» 
عتیق نیشابوری (د494) نیز هم آهنگ با دیگران، عزم یوسف بر زنا را تأیید می کند. وی در داستانی افسانه آمیز، این گونه روایت می کند:
 زلیخا را طاقت برسید و شیطان بر او مستولی شد، یوسف را به قوت خود بینداخت و یک عقد بگشاد، همی دستی پدید آمد و بر دیوار خانه بنبشت: «قد یعلم ما انتم علیه.» زلیخا دیگر عقد بگشاد، رقمی پدید آمد «و انّ علیکم لحافظین.» زلیخا او را می فریفت تا عقد دیگر بگشاد، نبشته ای دیگر پدید آمد که «ولاتقربوا الزنا.» زلیخا بند چهارم بگشاد، نبشته ای پدید آمد «و ما تعملون من عمل الا کنا علیکم شهودا.» یوسف خود را در زمین گردانید. زلیخا عقد پنجم بگشاد، هاتف آواز داد که «تعمل عمل السفهاء و اسمک فی دیوان الانبیاء.» زلیخا به قوت خویش بند ششم بگشاد، برخاست و روی بت را به مقنعه خویش بپوشید. یوسف گفت: «آن چرا می کنی؟» زلیخا گفت: «تا نبیند.» یوسف گفت: «بت خود نبیند و نشنود و نداند. تو حرمت بت را نگاه می داری. من اولاترم که مرا خدایی است دانا و بینا و شنوا و توانا..» .
با بررسی کلی و همه جانبه و دقیق از راویان این اخبار و هم چنین بررسی محتوایی این گونه روایات تاریخی، به نتایج زیادی می رسیم؛ از جمله این که این روایات، از زبان یهودیان تازه مسلمان صادر گردیده  و به یوسف صدیق نسبت داده شده است؛ حتی در بعضی موارد، از خود متن تورات هم پیشی گرفته تا جایی که همان طور که ذکر شد، در تورات و تلمود، تعابیری رقیق تر از روایاتی که در این باره آمده، دیده می شود.  برای مثال، به روایتی دیگر در این زمینه اشاره می شود:
حاکم در تاریخ خود و ابن مردویه و دیلمی از انس بن مالک روایت کرده اند که گفت: رسول خدا  آیة ذلک لیعلم انّی لم اخنه بالغیب را قرائت کرده و فرمودند:
وقتی یوسف این حرف را زد، جبرئیل به او گفت:« ای یوسف! یادت می آید که تو نیز قصد همسر عزیز را کردی؟» یوسف (علیه السلام)گفت: و ما أبری نفسی ان النفس لامّاره بالسوء .
در میان معاصران از اهل سنت نیز گاهی به اقوال مغرضانه و- در نگاهی خوش بینانه- از روی ناآگاهی برمی خوریم که هم آواز با اندیشه ای که عصمت را برای پیامبران ضروری نمی داند، به تفسیر و توضیح این آیه پرداخته اند. برای نمونه، به یکی از تحلیل ها اشاره می شود که یکی از نویسندگان، چهار قول در مورد تفسیر برهان رب نقل کرده و بعد از ذکر سه قول اول که همگی از قصد و نیت زنا از جانب یوسف حکایت می کند، به بیان قول چهارم پرداخته که برهان رب را به معنای حرص بر طاعت گرفته است. ولی متأسفانه وی یا از روی غرض و یا از روی ناآگاهی، هیچ یک از اقوال را ترجیح نداده و فقط به ذکر آنها پرداخته است.
راه انصاف
علامه مجلسی با اشاره به این برداشت ها، بیان می دارد که طبق احادیث شریفه، این آیه بر دو وجه صحیح ممکن است که حمل شود: اول این که اگر او پیامبر نبود و برهان پروردگار را که جبرئیل باشد ندیده بود، او نیز قصد می کرد اما چون پیغمبر بود و معصوم به عصمت الهی، لذا قصد نکرد. دوم آن که مراد آن است که یوسف قصد کرد تا زلیخا را بکشد، چون زلیخا قصد عِرض او کرده بود و دفع عِرض هر چند به قتل منجر شود جایز است. یا آن که ممکن است که در آن امت، کشتن کسی که دیگری را بر گناه جبر کند جایز بوده و خداوند او را از کشتن او نهی فرمود برای مصلحتی چند که در وجود او بود تا یوسف را به عوض نکشند.
گفتنی است که به طور کلی و در صورت نبود روایات رسیده از ائمه معصومین، از ظاهر آیه به نظر می رسد که معنای آیه شریفه، خیلی روشن و دور از ابهام است و در ضمن هیچ گونه منافاتی با پیش فرض عصمت نخواهد داشت. هر چند به-طور کلی نمی توان برای کار  مترجمان در تبیین آیات الهی  در حد تفسیر مفسران ارزشی قائل شد، در این مورد خاص و با توجه به وضوح و تنصیصی که در آیه شریفه وجود دارد، می توان با مراجعه به بعضی ترجمه های قوی و حتی با نگاهی اجمالی به نص آیه شریفه، به معنای آن پی برد و بدون هیچ زحمتی، معنای ظاهر آن را اخذ نمود.  به ویژه با توجه به ذیل آیه که صریحاً می فرماید: كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ .. که اشاره دارد، اگر برهان پروردگارش نبود، او نیز دچار این سوء و فحشا می گردید. مثلاً مرحوم آیتی این گونه ترجمه کرده است:
آن زن آهنگ او كرد و اگر نه برهان پروردگارش را ديده بود، او نيز آهنگ آن زن مى‏كرد.
یا مرحوم قمشه ای می نویسد
آن زن باز در وصل او اصرار و اهتمام كرد و يوسف هم اگر لطف خاص خدا و برهان روشن حق را نديده بود (به ميل طبيعى) در وصل آن زن اهتمام كردى
 یا بروجردی که می‌گوید:
 آن زن از فرط اشتياق و ميل به وصال يوسف، اهتمام و اصرار مي كرد و اگر لطف خاص پروردگار و برهان مشهود خدا نبود، يوسف هم بر اثر غريزه طبيعى به جانب زن ميل مي نمود.
 ابوالقاسم پاینده می گوید:
 وى رو به يوسف كرد و يوسف، اگر برهان پروردگار خويش را نديده بود، رو بدو كرده بود
 یا موسوی در ترجمه المیزان تصریح می کند که:
 وى يوسف را قصد كرد، يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش نديده بود، قصد او كرده بود. چنين شد تا گناه و بدكارى را از او دور كنيم كه وى از بندگان خالص شده ما بود.
جالب است که نویسنده جوامع الجامع، اصلاً استدلال می کند که اگر میل و اشتیاق شدیدی از جانب یوسف متوجه طرف مقابلش نبود، هرگز مستحق مدح خداوند نیز قرار نمی‌گرفت . فیض کاشانی نیز به نوعی بهترین و روان ترین تفسیر را ارائه داده است. وی عصمت الهی را دلیل عدم اهتمام یوسف دانسته، برهان رب را به عصمت الهی تفسیر می کند. این نوع تفسیر در واقع جمعی بجا و جامع بین روایات رسیده و ظاهر آیه شریفه است که  از همه تفاسیر بهتر به نظر می رسد.  همان طور که نویسنده اطیب البیان به همین معنا اشاره می کند که معصوم، اسم مفعول است و البته عاصم لازم دارد. خداوند عاصم آنها [انبیا]است و به همین دلیل، یوسف می گوید: «اگر عاصميت تو نباشد، من مورد اصابت کید زنان مصر قرار خواهم گرفت.»
 ابوالفتوح رازی نیز از قول اصحاب حدیث، به بیان این تهمت ها پرداخته، او نیز در آخر، این قبیل تعبیرات را درباره پیامبری معصوم نمی پذیرد. وی می گوید:
اصحاب حديث و روايت گفته اند كه شيطان آمد و يك دست بر پهلوى اين و يك دست بر پهلوى آن نهاد و آن دو را در يك جا جمع كرد و.. گفته اند هر دو بر معصيت عزم كردند و يوسف‌ در كنار زليخا نشست كه جاى زانيان و خيانت كنندگان باشد. وقتى يوسف‌ عزم بر معصيت جزم كرد و تصميم قطعى براى انجام دادن آن كار گرفت و خواست كه با زليخا خلوت كند، خداوند به او برهانى نشان داد.
درباره اين كه برهان پروردگار چه بوده است، سخنان بسيار گفته اند. يكى آن كه جبرئيل بانگى برآورد و او را ترساند و از اين كار منع كرد. قولى ديگر آن است كه فرشته اى از آسمان ندا داد كه يوسف، نام تو در آسمان از جمله‏ صديقان و پيغمبران است، اما تو در زمين در جاى خيانت كنندگان نشسته اى. به روايتى ديگر، دريچه اى در مقابل يوسف پديد آمد و يعقوب را ديد كه از روى تهديد، انگشت به دندان گرفته است. در روايت ديگر آمده كه فرشته اى به صورت يعقوب از پشت او در آمد و لگدى بر پشت او زد چنان كه بر پيشانى او عرق نشست.
وی در ادمه می‌گوید:
 البته اين سخنان بيهوده كه عقل و شرع و قرآن و اخبار، پيغمبران را از آن مبرا و منزه دانسته اند، نزد ما شايسته و مقبول نيست؛ چرا كه ايشان از گناه، معصوم و مطهر و پاكيزه اند و لغزش صغيره و كبيره، از ايشان روا نيست و حتى ادله عقلى نيز بر عصمت آنان دلالت مى كند؛ اگر آنان جواز و امكان انجام گناهان كبيره و صغيره را دارا باشند، مكلفان از قبول سخن و وعظ آنان دورى و خوددارى خواهند كرد، حال اين كه غرض خداوند از بعثت انبيا، قبول سخن ايشان و فرمان بردارى از ايشان و اجابت دعوتشان است. خداوند در قرآن مى فرمايد: «ما چنين كنيم كه كرديم تا بدى و فحشا را از او دور كنيم ؛ يعنى همان طور كه آن برهان را نشان داديم و اين لطف را در حق يوسف كرديم، باز هم الطاف خود نازل كنيم و آيات و نشانه ها بنماييم.»
در این میان، بعضی از نویسندگان اهل سنت نیز راه انصاف را در پیش گرفته و در صدد رفع اتهام از فرستاده خدا برآمده اند. برای نمونه می توان به  ابن کثیر (د774)  اشاره کرد که می گوید: «چون اکثر اقوال مفسران در این باره، از ناحیه کتب اهل کتاب نشأت گرفته، بهتر آن است که از آن اقوال اعراض کنیم و به این اعتقاد داشته باشیم که خداوند، یوسف صدیق را از ارتکاب فاحشه مصون و معصوم نگه داشته است.» وی هم چنین می گوید: « من در کتاب تفسیرم در این مورد بحثی مبسوط کرده ام.»  البته با مراجعه به تفسیر او و مطالعه نقل قول ها و روایاتی که در این زمینه می‌آورد، خصوصاً اقوالی که در مورد برهان رب ذکر می کند، مطالبی بر خلاف عصمت پیامبری به اثبات می رسد . اما همین اندازه که او- ولو با نگاه خودش- به عصمت یوسف‌ اعتراف می کند، مقصود را تأمین می نماید.
هم چنین ابن جوزی مورخ قرن ششم نیز به صراحت اذعان می دارد، دلیل این که یوسف به این کار همت نگماشت این بود که برهان پروردگارش را دید و آن برهان، علم او به حرمت زنا بود. جالب است که وی مرتبه و مقام یوسف را بالاتر از آن می داند که اقدام به زنا بکند و سپس با دیدن مثلاً [فرشته ای به صورت پدرش، به یاد این بیفتد که زنا حرام بوده است .
 به نظر می توان از این گونه اظهارنظرها به بعضی ریشه های وجوب عصمت پیامبر پی بُرد.
قرمانی دمشقی نیز هیچ سخنی مبنی بر اراده زنا توسط یوسف مطرح نکرده است.  همین طور ابوالفداء هم آهنگ با شیعه، هرگز اتهامی را متوجه یوسف ندانسته و هیچ اشاره ای به اقدام وی بر زنا نکرده است.  فخر رازی نیز در کتاب عصمه-الانبیاء، با دلایل مختلف- چه در مقدمه‌اش که راجع به تمامی پیامبران بحث کرده  و چه در مبحث مختص به حضرت یوسف‌ ثابت کرده که هرگز از ناحیه او عزم و اراده ای بر گناه صورت نگرفته است.  البته در ادامه و در مبحث نوع برهانی که یوسف مشاهده کرد، سخنانی بیان کرده که جای بحث دارد،   اما در هر صورت منظور ما را تأمین می کند.
خواندمیر در این باره می گوید:
علی‌رغم تفاسیر زیادی که از «برهان رب» در این آیه شده است اما اشهر آن است که بگوییم که منظور آن است که در آن خلوت، نظر یوسف بر پرده ای افتاد که در روی بتی که معبود زلیخا بود، کشیده شده بود و وقتی از زلیخا در مورد دلیلش سؤال کرد، او جواب داد که می خواهم که ما را در این حال نبیند. همین جا بود که یوسف از زلیخا اعراض کرده و گفت که «تو از بت بی جان حیا می کنی، من چگونه از خداوند بزرگ حیا نکنم.» 
جالب است که تورات هرگز اشاره‌ای ندارد به این که یوسف صدیق عزم بر معصیت کرده باشد. متن تورات این چنین است:
روزی واقع شد که به خانه در آمد تا به شغل خود بپردازد و از اهل خانه، کسی آن جا در خانه نبود؛ پس جامه او را گرفته، گفت: «با من بخواب.» اما او جامه خود را به دستش رها کرده، گریخت. مردان خانه را صدا زد…» 
اما در تلمود که به تفسیر سخنان تورات پرداخته، چنین آمده است:
روزی واقع شد که [یوسف] به خانه در آمد تا به شغل خود بپردازد.
به اعتقاد یکی از علما، این به ما می آموزد که یوسف و همسر فوطیفار، هر دو قصد انجام دادن عمل ناشایست داشتند. برخی معتقدند که این جمله بدین معناست که او واقعاً برای انجام دادن کارهایش وارد خانه شد.
4. به زندان افکندن یوسف
نویسنده روض الجنان در این باره می گوید:
يوسف از زنان روى برگرداند و با خداوند متعال مناجات كرد: «اى پروردگار من، زندان را از آن چه آنان مرا به انجام آن دعوت مى كنند، دوست تر مى دارم و اگر به لطف خود مكر ايشان را از من برنگردانى و مرا به حال خود رها كنى، من به خواسته ايشان ميل مى كنم و اگر لطف تو مرا درنيابد، از زمره جاهلان باشم.» خداوندِ سميع، دعاى او را اجابت كرد و كيد و مكر آنان را از او دور كرد .
بدين سان كه مكر و حيله آنان را راه نجات يوسف قرار داد. آنان پس از آن كه نشانه ها و دلايل يوسف را ديدند و با وجود اين كه فهميدند زليخا مجرم است، يوسف را زندانى كردند تا مردم اين گونه برداشت كنند كه يوسف گناه كار بوده است و زليخا بى گناه.
گفته اند كه دليل زليخا براى زندانى كردن يوسف، اين بود كه به شوهرش گفت: «من او را به گناه دعوت كردم اما نمى‌توانم به هركس كه رسيدم، عذر خود را شرح دهم. يا به من اجازه بده كه در ميان مردم روم و آشكارا عذر خود را براى همه توضيح دهم يا او را زندانى كن تا او هم درباره من با كسى سخن نگويد و مردم اين داستان را فراموش كنند.» عزيز پيش ملك آمد و گفت: «غلامى دارم كه گناهى مرتكب شده است، دستور بده تا او را به زندان اندازند.» پادشاه دستور داد تا يوسف را به زندان ببرند و هم زمان، دو جوان ديگر را به زندان انداختند نيز كه يكى سفره دار و ديگرى ساقى پادشاه بود.
5. آزادی و عزت یوسف
یوسف پس از آزادی از زندان، يك سال پيش پادشاه بود و با او نشست و برخاست مى كرد و پادشاه از علوم و آدابى كه از يوسف مى ديد، در تعجب و تحير بود. يك روز به يوسف گفت: «من و تو بايد به هر نوعى با يك ديگر هم داستانى كنيم، جز آن كه من از غذا خوردن با تو اكراه دارم.» يوسف گفت: «من سزاوارترم كه از اين‏ كار اكراه داشته باشم؛ زيرا پسر يعقوب اسرائيل اللَّه و پسر اسحاق ذبيح‌اللَّه و پسر ابراهيم خليل‌اللَّه هستم.» پادشاه گفت: «راست گفتى» و بعد از آن ديگر با يوسف غذا مى‌خورد و نوشيدنى مى‌آشاميد.
عبداللَّه بن عباس گفته است كه چون يك سال گذشت، پادشاه يوسف را فراخواند و تاج بر سرش نهاد و حمايل شمشير مخصوص خود را بر گردنش آويخت و او را بر تختى از طلاى جواهرنشان و آراسته به دُرّ و ياقوت نشاند و سايه بانى از استبرق بر بالاى آن تخت زد كه طول آن سى گز و عرض آن ده گز بود. بر آن تخت سى بستر انداخته بودند و شصت پارچه رنگين پر نقش و نگار براى جاى نشستن. يوسف را بر بالاى تخت نشاند و بزرگان و فرماندهان را در فرمان او قرار داد و پادشاه در خانه نشست و پادشاهى را به يوسف داد و كار مصر را به يوسف واگذاشت. 
در روایتی این گونه آمده است که فرعون مصر، نه تنها خزاین بلکه اصل حکومت مصر را به او واگذار کرد و در کنار خود نشانید و تنها چیزی که از یوسف خواست، این بود که تخت سلطنتی فرعون به اندازه چهار انگشت از تخت یوسف بزرگ تر باشد و یوسف نیز این درخواست را قبول کرد. 
6. رابطه زلیخا با یوسف در دوران عزت
بعد از آزادی یوسف و عزت زیادی که نزد پادشاه مصر یافت، پادشاه به سبب اعتماد فراوانی که به یوسف صدیق پیدا کرد، قطفير یعنی همسر زلیخا  را نيز از آن شغل برکنار ساخت و كار او را هم به يوسف سپرد. قطفير چندى بعد از آن درگذشت و پادشاه، زليخا را به يوسف داد.
وقتى يوسف نزد زليخا آمد، يوسف به او گفت: «اين بهتر است يا آن چه تو از من مى خواستى؟» زليخا گفت: «اى راست-گو! مرا براى كارى كه كردم سرزنش مكن؛ زيرا آن سان كه ديدى، من زن جوان زيبايى بودم، غرق در مال و رفاه، در حالى كه شوهر من تمايلى به زنان نداشت و نزديك من نمى آمد و در آن وقت تو زيباترين فرد روزگار بودى و من به عشق تو مبتلا شدم.» وقتى يوسف بر زليخا دست يافت، او را بكر يافت و فهميد كه او راست مى گويد.
يوسف از زليخا صاحب دو فرزند شد: يكى «افرائيم» و يكى «ميشا»  و بدين‏ترتيب يوسف پادشاه مصر گردید و در ميان رعيت، به عدل رفتار كرد و همه زنان و مردان مصر او را دوست داشتند و به پاس پادشاهى او خدا را شكر مى-گفتند.
شیخ صدوق نیز در بابی جداگانه، به بررسی روایات مربوط به ازدواج یوسف صدیق با زلیخا پرداخته که به بیان مضمون یک روایت اکتفا می شود. وی در باب «العله التي من أجلها تزوج يوسف زليخا»، به روایتی به نقل از امام صادق‌ اشاره می کند که خلاصه‌اش چنین است: زمانی که یوسف به عزت رسید، زلیخا برای ورود به کاخ یوسف از دربانان اجازه خواست، ولی آنان گفتند به جهت ظلمی که در حق یوسف کرده‌ای، ما دوست نداریم که به تو اجازه ورود بدهیم. زلیخا نیز در جواب این استدلال گفت: من از کسی که از خدا بترسد، واهمه‌ای ندارم. بعد از این که وارد کاخ شد، یوسف به او گفت: « چرا رنگت تغییر کرده است؟» زلیخا در جوابش گفت: «من از خداوندی سپاس گزارم که به سبب اطاعتش، بندگان و غلامان را به پادشاهان تبدیل می کند.» یوسف ادامه داد: «چه چیزی باعث شد که این کارها را در حق من انجام دهی؟» زلیخا [بی پرده] پاسخ داد: «زیبایی رویت.» یوسف گفت: «پس اگر تو پیامبر آخرالزمان را ببینی که به او محمد گفته می شود چه خواهی کرد! او که صورتش و سیرتش از من نیکوتر است.» زلیخا جواب داد: «بله درست می-گویی.» یوسف گفت: «از کجا می دانی که من درست می گویم؟» او جواب داد: «از آن جا که وقتی تو او را یاد می کردی، ناخودآگاه عشق به او در قلبم جای گرفت.» خداوند در همین موقع، به یوسف وحی فرستاد که «او راست می گوید و من نیز او را به خاطر محبتی که به پیامبر آخرالزمان دارد، دوست می دارم.» در همین کلام وحیانی بود که خداوند به یوسف امر فرمود که با او ازدواج کند.
به جهت این که این روایت فقط در کتب شیخ صدوق آمده و بقیه فقط از او روایت کرده اند و اگر صحت آن را قبول کنیم، چند مطلب مبهم تاریخی به طور هم زمان برای ما روشن می شود، بنابراین متن کامل روایت را بیان می کنیم:
أبي رحمه الله قال حدثنا سعد بن عبد الله عن إبراهيم بن هاشم عن عبدالله بن المغيرة عمن ذكره عن أبي عبد الله قال: استأذنت زليخا على يوسف فقيل لها إنا نكره أن نقدم بك عليه لما كان منك إليه قالت: إني لا أخاف من يخاف الله فلما دخلت قال لها يا زليخا ما لي أراك قد تغير لونك قالت الحمد لله الذي جعل الملوك بمعصيتهم عبيدا و جعل العبيد بطاعتهم ملوكا قال لها ما الذي دعاك يا زليخا إلى ما كان منك قالت حسن وجهك يا يوسف فقال كيف لو رأيت نبيا يقال له محمد يكون في آخر الزمان أحسن مني وجها و أحسن مني خلقا و أسمح مني كفا قالت صدقت قال و كيف علمت أني صدقت قالت لأنك حين ذكرته وقع حبه في قلبي فأوحى الله عز و جل إلى يوسف أنها قد صدقت و أني قد أحببتها لحبها محمدا فأمره الله تبارك و تعالى ان یتزوجها؛
امام صادق(علیه السلام) فرمودند: زلیخا برای ورود به بارگاه یوسف، اجازه خواست و به او گفته شد که ما با توجه به کارهایی که تو در حق او انجام داده‌ای، کراهت داریم که تو را به بارگاه او راه دهیم. زلیخا گفت: «من از کسی که از خدا بترسد واهمه‌ای ندارم.» پس وقتی که داخل بر یوسف شد، یوسف به او گفت: «چرا رنگت تغییر کرده است؟» او جواب داد: «حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که پادشاهان را به سبب معاصی‌شان به بندگان و بندگان را به دلیل اطاعتشان به پادشاهان تبدیل می‌کند.» یوسف گفت: «چه چیزی باعث شد که آن اشتباهات از تو سربزند؟ او جواب داد: زیبایی روی تو! یوسف گفت پس اگر پیامبری را ببینی که در آخرالزمان می‌آید و نامش محمد(صلی الله علی آله وسلم) و از من زیباروتر و خوش‌روتر و سخاوت‌مندتر است چه می‌گویی؟» زلیخا پاسخ داد: «راست می‌گویی!» یوسف گفت: «تو از کجا دانستی که من راست می‌گویم؟» گفت: «زمانی که تو نام او را آوردی، عشق او در قلب من جای گرفت.» در این جا بود که خداوند به یوسف وحی کرد که «او راست می‌گوید و من نیز به خاطر علاقه‌اش به محمد(صلی الله علی آله وسلم)او را دوست می‌دارم،» و آن گاه خداوند امر کرد که او را به عقد ازدواج خویش در بیاورد.
7. ایمان زلیخا
درباره ایمان زلیخا، مطلب زیادی در دست رس نیست و به جز روایت علل الشرائع که در بالا ذکر شد و روایات مشابه آن،  گزارش دیگری وجود ندارد  به جز این که بعضی روایات، این گفت گو را به صورت گفت گویی در قصر و بعضی آن را به صورت گفت گویی در بیرون قصر و به طور اتفاقی به تصویر می‌کشند. مثلاً روایت موجود در مجموعه ورام، حاکی از این است که یوسف‌(علیه السلام) زلیخا را در مزبله‌ای مشاهده می کند و پس از گفت گویی مشابه که بین آنان رخ می دهد، یوسف به ازدواج با او اقدام می‌کند.  البته در این روایت، تصریحی به ایمان زلیخا نمی‌شود. عین همین روایت را شیخ صدوق در کتاب امالی آورده است،  اما نویسنده مجموعه ورام (ورام بن ابی فراس)  که به سه قرن بعد از صدوق تعلق دارد،  به اخذ روایت از کتاب صدوق اشاره‌ای نکرده است که البته این می تواند به دلیل تسامح او در ذکر اسناد و مدارک و روش غیر روایی‌اش باشد که در کتابش پیش گرفته نه به این دلیل که آن روایت را در کتاب معتبر دیگری دیده است. چون اکنون این روایت در هیچ منبع دیگری یافت نمی‌شود. بنابراین در این مورد، با دو خبر مواجهیم که هر دوی آنها از ناحیه یک نفر یعنی مرحوم صدوق به دست ما رسیده است.
البته کتب تاریخ عمدتاً به ایمان زلیخا اشاره کرده‌اند و تا جایی که دیده شد، حتی به اختلافی هم در این زمینه اشاره نکرده اند. بالاتر از آن، بر اساس بعضی از روایات تاریخی، درجه ایمان زلیخا به قدری سریع اوج پیدا کرد که حتی به خاطر محبت خدا تا مدتی از عشق یوسف نیز روی گردان شده بود.
ایمان زلیخا به پیامبر اسلام (صلی الله علی آله وسلم): 
در مورد ایمان زلیخا به پیامبر گرامی اسلام‌ نیز تنها روایت تاریخی موجود، همان روایت علل الشرایع است که متن کامل آن ذکر شد. بی شک چنین حوادثی ممکن است اتفاق افتاده باشد موارد مشابه این واقعه اتفاق افتاده که شامل بعضی پیش گویی‌ها از طرف اولیای دین بوده است. چنان که اگر به عنوان یک مورخ واقع‌گرا، اعتبار متون اصلی را بپذیریم، نمونه این حوادث را در قرآن نیز می‌توانیم بیابیم. نمونه بارزش در ابتدای سوره یوسف در مورد خوابی است که او می‌بیند و پدرش آن را می کند. اما کار مورخ، بیرون کشیدن حوادث از متون تاریخی و اسناد معتبر و قابل قبول است و این مهم با یک روایت –آن‌هم از یک نفر خصوصا با شخصیت خاص او در نقل روایات به طور کلی و خصوصاً تسامحی که همواره در نقل روایات غیرمناسکی در طول تاریخ وجود داشته است- قابل استدراک نیست. علاوه بر این که در موارد این‌چنینی که روایات حاکی از معجزات، به نوعی عقاید راوی را به اثبات می رساند، قبول آن به عنوان یک روایت قابل اعتماد کار مشکلی است.
8. ازدواج با یوسف
در مورد ازدواج یوسف با زلیخا نیز چند روایت آمده که به یک دیگر ‌شباهت دارند. به دوگونه از این روایات اشاره شد و گونه دیگر نیز تفاوت چندانی از لحاظ محتوا با روایات یادشده ندارد. بر اساس این روایت، چون زلیخا در فقر به سر می‌برد اطرافیانش به او پیشنهاد کردند که نزد یوسف برود و او نیز همین کار را کرد و خود را در مسیر یوسف قرار داد. زمانی که یوسف از مسیر می‌گذشت، همان جمله را که در روایات قبل ذکر شد، بیان کرد که: «الحمدلله الذی جعل العبید بطاعتهم لربهم ملوکا و الحمدلله الذی جعل بمعصیته الملوک عبیدا». یوسف نیز از او خواست که خود را معرفی کند. بعد از این که او خودش را معرفی نمود، او را به همسری انتخاب کرد . در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، همین مضمون به علاوه معجزه بازگشت جوانی زلیخا آمده است.
اما در تلمود و تورات، روایتی متفاوت در مورد ازدواج یوسف نقل شده است:
زلیخا با علم نجوم پیش بینی کرد که در آینده، دارای پسری از یوسف خواهد شد اما نمی‌دانست که آیا این کودک از خود او به دنیا خواهد آمد یا از دخترش
و در واقع یوسف با دختر زلیخا ازدواج کرد؛ چنان که مکتوب است:
فرعون، اسنات –دختر فوطی فارع، کاهن اون- را بدو [یوسف] به زنی داد.
 در تورات نیز آمده است که:
فرعون یوسف را صفنات فَعنیح نامید و اسنات دختر فوطی فارع، کاهن اول را بدو به زنی داد. 
9. معجزه زیبایی زلیخا
سید عبدالحجت بلاغی می گوید:
اين كه بعضى نوشته‏اند كه شوهر زليخا وفات كرد و زليخا دوباره جوان شد و به يوسف شوهر كرد، از ترهات است و حقيقت ندارد. 
اما روایتی در این زمینه وجود دارد که ظاهراً ابتدا در تفسیر قمی نقل شده است.  شیخ طبرسی نیز روایتی را نقل کرده   که جزایری نیز همان را عیناً به نقل از طبرسی حکایت می کند.  جالب است که خود طبرسی هم به روایت علی بن ابراهیم تکیه کرده است. بنابراین، روشن می شود که این مضمون، فقط به یک روایت، آن هم از تفسیر علی بن ابراهیم تکیه دارد که اصل انتسابش به علی بن ابراهیم، امروزه مورد بحث و اشکال جدی قرار گرفته است. شواهد متعددی وجود دارد که طبق آن هرگز نمی‌توان پذیرفت که انتساب تمامی کتاب تفسیر قمی به علی بن ابراهیم درست باشد. شیخ آغابزرگ تهرانی، نخستين كسى است كه درباره نادرستی انتساب تمام تفسير موجود به على بن ابراهيم سخن گفته است. 
شیخ طوسی نیز در کتاب الغیبه، آن جا که در مقام بیان امکان طول عمر امام زمان قرار دارد، به نقل از اصحاب سیر، داستان جوان شدن زلیخا را در یک جمله و به عنوان شاهدی بر مدعایش می آورد و در نهایت، ادعا می کند که این مسأله یک قضیه معروف است.  اما این کلام را نیز به عنوان مویدی برای اثبات وقوع چنین حادثه ای نمی توان پذیرفت؛ زیرا اولاً مرحوم شیخ، هیچ گونه سندی برای این ادعایش ذکر نکرده و فقط به کلمه اصحاب سیر اکتفا کرده است. دوم این که وی در مقام اثبات یک ادعای عقیدتی است و مجبور است که از هر مؤیدی هر چند ضعیف، برای تأیید مدعایش استفاده کند و اصلاً اقتضای مباحث این‌چنینی همین است.
بکری نیز که در قرن ششم می زیسته، بدون ارائه هیچ گونه مدرکی، به این ادعا دامن زده و در کنارش ادعای دیگری مبنی بر جوان شدن خدیجه‌ و آن هم بدون ارائه سند آورده  که سستی این مدعیات کاملاً روشن است. مقدسی (قرن چهارم) نیز بدون ارائه هیچ مستند و یا تحلیلی، فقط این قول را تحت عنوان اقوال اختلافی در مورد داستان یوسف نقل کرده است.
در این جا به دلیل روشن شدن جوانب مختلف داستان، اصل روایت علی بن ابراهیم نقل می‌شود:
قال و لما مات العزيز و ذلك في السنين الجدبة افتقرت امرأة العزيز و احتاجت حتى سألت الناس فقالوا ما يضرك لو قعدت للعزيز و كان يوسف يسمى العزيز فقالت أستحي منه فلم يزالوا بها حتى قعدت له على الطريق فأقبل يوسف في موكبه فقامت إليه و قالت سبحان من جعل الملوك بالمعصية عبيدا و جعل العبيد بالطاعة ملوكا، فقال لها يوسف، أنت هاتيك فقالت نعم و كان اسمها زليخا فقال لها هل لك في قالت دعني بعد ما كبرت أ تهزأ بي قال لا قالت نعم فأمر بها فحولت إلى منزله و كانت هرمة فقال لها يوسف أ لست فعلت بي كذا و كذا فقالت يا نبي الله لا تلمني فإني بليت ببلية لم يبل بها أحد قال و ما هي قالت بليت بحبك و لم يخلق الله لك في الدنيا نظيرا و بليت بحسني بأنه لم تكن بمصر امرأة أجمل مني و لا أكثر مالا مني نزع عني مالي و ذهب عني جمالي [و بليت بزوج عنين‏] فقال لها يوسف فما حاجتك قال تسأل الله أن يرد علي شبابي فسأل الله فرد عليها شبابها فتزوجها و هي بكر، قالوا إن العزيز الذي كان زوجها أولا كان عنينا.
زمانی‌که عزیز مصر از دنیا رفت – در سال‌های خشکی- همسر او دچار فقر شدید شد. و به گدایی افتاد تا این که مردم به او پیشنهاد کردند که بر سر راه یوسف، عزیز مصر بنشیند. او پاسخ داد: «من از او خجالت می‌کشم.» اما مردم هم‌چنان اصرار کردند تا این که او قبول کرد و بر سر راه یوسف نشست تا این که یوسف به هم راه کاروانش از راه رسید و در این هنگام، آن زن به سمت او ایستاد و گفت: «پاک و منزه است خدایی که پادشاهان را به خاطر گناه و معصیت به بندگان، و بندگان را به جهت اطاعت، به پادشاهان تبدیل می‌کند.» پس یوسف به او گفت: «آیا تو همان زن هستی؟» او جواب داد: «بله.» اسم او زلیخا بود. یوسف به او گفت: «آیا تو از من درخواستی داری؟» آن زن جواب داد: «اکنون که پیر و فرتوت شده‌ام، مرا رها کن! آیا مرا مسخره می‌کنی؟» یوسف پاسخ داد: «نه.» زلیخا گفت: «بله من حاجتی دارم.» پس یوسف به او امر کرد و او را به خانه یوسف بردند در حالی‌که عجوزه بود. پس یوسف گفت: «آیا تو نبودی که آن آزارها را به من رساندی؟» زلیخا پاسخ داد: «ای نبی خدا مرا ملامت نکن! چرا که من به بلایی گرفتار شدم که احدی بدان دچار نشده است.» گفت: «آن بلا چیست؟» پاسخ داد: «من به عشق تو دچار شدم و خداوند در دنیا هرگز نظیری برای تو خلق نکرده است و هم‌چنین گرفتار زیبایی خودم شدم که در تمامی مصر زنی زیباتر و متمول‌تر از من یافت نمی‌شد و عشق تو، مال و جمال مرا غارت کرد و هم‌چنین گرفتار همسری عنین بودم.» پس یوسف به او گفت: «حال حاجتت را بگو!» گفت: «از خداوند بخواه که جوانی مرا بازگرداند.» یوسف نیز دعا کرد و جوانی او بازگشت. پس با او ازدواج کرد و او را باکره یافت. می‌گویند همسر اولی زلیخا که عزیز مصر بود، مردی عنین بوده است.
نتیجه
بررسی تاریخی و حدیثی موضوعات این نوشتار، نشان می دهد که عشق استثنایی زلیخا به یوسف و درخواست های مکرر او برای برقراری رابطه نامشروع با وی، بنابر تصریح قرآن و روایات خدشه ناپذیر است. اما در مورد چگونگی اتفاقی که بین او و یوسف رخ داد، در یک واکاوی موشکافانه و دقیق، این نتیجه به دست می آید که در میان روایات تاریخی و تفسیری اهل سنت، عمدتاً عزم و تصمیم به برقراری ارتباط از ناحیه یوسف پیامبر نیز وجود دارد که او به دلیل مشاهده دلیل قاطع پروردگار، از این تصمیم صرف‌نظر کرده است. هر چند در میان اهل سنت نیز کسانی  به تصمیم نداشتن یوسف بر زنا معتقدند، مانند ابن جوزی و فخررازی.
اما روایات تاریخی، حدیثی و تفسیری شیعه، با توجه به پیش‌فرض عصمت مطلق برای تمامی پیامبران الهی، بیشتر حاکی از تفسیری معصومانه از آیه شریفه است و روایاتی که در کتب مختلف شیعی بر عزم یوسف بر زنا دلالت می‌کند، همگی از یک منبع یعنی تفسیر قمی نقل شده‌اند و با دلایلی که ذکر شد، نمی‌توانند مستند و پذیرفتنی باشند.
در مورد روایات مربوط به ازدواج یوسف با زلیخا، مسأله ایمان او و همچنین معجزه زیبایی او، باید گفت: با توجه به بررسی تطبیقی انجام شده، هیچکدام از موارد مذکور قابل اثبات نیستند.
منابع
قرآن کریم.
تورات (کتاب مقدس، عهد عتیق و عهد جدید)، ترجمه فاضل خان همدانی، ویلیام گِلِن و هِنری مَرتِن، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1383ش.
التوراه السامریه (ترجمه عربی تورات سامری توسط ابوالحسن اسحاق صوری کاهن سامری)، تحقیق دکتر احمد حجازی السقا، قاهره، مکتبه دارالانصار، چاپ اول، 1398هـ/1978م.
1.    ابن اثیر، عزالدین ابوالحسن علی بن ابی الکرم شیبانی، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ چهارم، 1414هـ .
2.    ـــــــــــــــــ ، بیروت، چاپ چهارم، موسسه التاریخ العربی، 1414هـ .
3.    ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمان بن علی بن محمد، المنتظم فی تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول،1412هـ.
4.    ابن عباس، تنویر المقباس فی تفسیر ابن عباس، حاشیه جلد دوم الدرالمنثور سیوطی، قم، مکتبه آیه الله العظمی مرعشی نجفی، 1404هـ.
5.    ابن قتیبه، ابومحمد عبدالله بن مسلم، تأویل مختلف الحدیث، بی جا، بی نا، بی تا.
6.    ــــــــــــــــ، المعارف، تحقیق ثروت عکاشه، قم، منشورات شریف رضی، چاپ اول، 1373شمسی.
7.    ابن کثیر، ابوالفداء عمادالدین اسماعیل بن عمر بن کثیر، البدایه و النهایه، قاهره، دار ابی حیان، چاپ  اول،1416 هـ.
8.    ــــــــــــــــ، تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالکتب العلمیه،1419هـ.
9.    ابن منظور، لسان العرب، قاهره، دار المصریه، 1966م.
10.    ابوالفداء، عمادالدین اسماعیل، المختصر فی اخبار البشر، بیروت، چاپ نامعلوم، دارالمعرفه، بی تا.
11.    ابوالقاسم عبدالرحمان بن عبدالله بن عبدالحکم، فتوح مصر و اخبارها، لیدن، انتشارات بریل، 1920.
12.    احمد مدد الموسوى،« پژوهشى پيرامون تفسير قمى»، كيهان انديشه، ش 32( مهر و آبان 1369).
13.    الهی قمشه ای، مهدی، ترجمه قرآن، قم، انتشارات فاطمه زهرا سلام الله علیها، 1380.
14.    انصاریان، حسین، ترجمه قرآن، قم، اسوه، 1383.
15.    آيتى، عبد المحمد، ترجمه قرآن، تهران، سروش، 1374.
16.    بروجردى، سيدمحمد ابراهيم، ترجمه قرآن، تهران، صدر، 1366.
17.    بکری، احمدبن عبدالله، الانوار، قم، انتشارات شریف رضی، 1411هـ
18.    بلاغى، سيد عبدالحجت، قم، حجة التفاسير و بلاغ الإكسير، حکمت، 1386هـ .
19.    پاینده، ابوالقاسم، ترجمه قرآن، بی جا، بی تا.
20.    ثعلبی، ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهیم، قصص الانبیاء(المسمی بالعرائس)، مصر، مطبعه البهیه، چاپ دوم، 1371هـ .
21.    جزایری، سیدنعمت الله، قصص الانبیاء، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی، 1404هـ .
22.    جصاص، احمد بن علی، احکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405هـ .
23.    حلبی، علی اصغر، ترجمه قرآن، تهران، اساطیر، 1380.
24.    حلی، ابن فهد، عده الداعی، دارالکتاب الاسلامی، بی جا،1407هـ .
25.    خواجوی ، محمد، ترجمه قرآن، تهران، مولی، 1410هـ .
26.    خواندمیر، غیاث الدین بن همام الدین الحسینی، حبیب السیر، مقدمه جلال الدین همایی، گلشن، تهران، چاپ دوم،1353ش.
27.    رازى، ابوالفتوح حسين بن علی، تفسير روض الجنان و روح الجنان، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوی، 1408هـ .
28.    رازی، فخرالدین محمد بن عمر بن حسن بن حسین تیمی بکری، عصمه الانبیاء، بغداد، مکتبه الشرق الجدید، چاپ نامعلوم، بی تا.
29.    راوندی، قطب الدین، قصص الانبیاء، مشهد، بنیاد پژوهش های آستان قدس، 1409.
30.    سبزواری نجفی، محمد بن حبیب الله، ارشاد الاذهان الی تفسیر القرآن، دار التعارف للمطبوعات، بیروت:1419هـ.
31.    سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، الدرالمنثور فی التفسیر بالمأثور، قم، مکتبه آیه الله العظمی مرعشی نجفی، چاپ نامعلوم، 1404هـ .
32.    شعرانی، ابوالحسن، ترجمه قرآن، تهران، اسلامیه، 1374.
33.    الصباحی، احمد عوض الله، حیاه و اخلاق الانبیاء، مصر، مکتبه مدبولی، چاپ اول، 1403هـ .
34.    صدوق، محمد بن علی بن حسین، الامالی، تهران، انتشارات اسلامیه، 1362.
35.    صدوق، محمد بن علی بن حسین، کتاب النبوه، تصحیح مؤسسه الضحی الثقافیه، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1381.
36.    صدوق، محمد بن علی بن حسین، علل الشرایع، قم، مکتبه الداوری، بی تا.
37.    صدوق، محمد بن علی بن حسین، عیون اخبار الرضا ، انتشارات جهان، بی جا، 1378.
38.    طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی، قم، جامعه مدرسین، 1374.
39.    طبرسی، ابومنصور احمد بن علی، الاحتجاج، مشهد، نشر مرتضی، 1403هـ .
40.    طبرسی، فضل بن حسن، جوامع الجامع،  تهران، انتشارات دانشگاه تهران و حوزه علمیه قم، 1377.
41.    طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران، ناصرخسرو، 1372.
42.    طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362.
43.    طوسی، احمد بن محمد بن زید، الستین الجامع للطائف البساتین، معروف به جامع الستین، تحقیق محمد روشن، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم،1367.
44.    طوسی، الغیبه، قم، مؤسسه معارف اسلامی، 1411هـ .
45.    طيب، سيدعبدالحسين، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، تهران، انتشارات اسلام، 1378.
46.    عیاشی، محمد بن مسعود، کتاب التفسیر، تهران،1380.
47.    فيض الاسلام ، سيد على نقی، ترجمه قرآن، تهران، فقیه، 1378.
48.    فیض کاشانی، ملا محسن، الأصفى فى تفسيرالقرآن، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1418.
49.    قاسمی، حمید محمد،  اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستان های انبیا در تفاسیر قرآن، تهران، انتشارات سروش، چاپ سوم، 1384.
50.    قرمانی، ابوالعباس احمد بن یوسف بن احمد، اخبار الدول و آثار الاول فی التاریخ، عالَم الکتب ، بیروت، بی تا.
51.    قمى، على بن ابراهيم، تفسیر قمی،  قم، دارالکتاب، 1367.
52.    كيهان انديشه، شمارة 32( مهر و آبان 1369).
53.    مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار‏، بیروت، الوفاء، 1404هـ .
54.    ـــــــــــ، حیاه القلوب، قم، انتشارات سرور، چاپ دوم، 1376.
55.    مجتبوى، سيدجلال الدين، ترجمه قرآن، تهران، حکمت،1371.
56.    مقدسی، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، نشر آگه، چاپ اول، 1374.
57.    مکارم شیرازی، ناصر، ترجمه قرآن، قم، دارالقرآن، 1373.
58.    مهدوی، یحیی، قصص قرآن مجید برگرفته از تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی، تهران، انتشارات دانشگاه، 1347ش.
59.    ميرزا خسروانى، على رضا، ترجمه قرآن، تهران، اسلامیه،1390هـ .
60.    نجفی خمینی، محمدجواد، تفسیر آسان(که یک ترجمه صرف قرآن است)، تهران، اسلامیه، 1398هـ .
61.    ورام بن ابی فراس، مجموعه ورام، قم، مکتبه الفقیه، بی تا.
62.    میرخواند، روضه الصفا، بی جا، بی نا، بی تا.
63.    مرتضی علم الهدی، علی بن الحسین، تنزیه الانبیاء و الائمه، قم، بوستان کتاب، چاپ اول، 1380.
64.    موحدی، محمدرضا و جمعی از نویسندگان، داستان یوسف، مجموعه آثار کنگره ابوالفتوح رازی.
65.    یزدان پرست لاریجانی، محمدحمید، داستان پیامبران در تورات، تلمود، انجیل و قرآن، تهران، موسسه اطلاعات، چاپ اول،1380.

Leave A Reply

Your email address will not be published.