Take a fresh look at your lifestyle.

جهان اسلام در عصر مشروطیت با تأکیر بر نقش روحانیت

در صورتی که نقش روحانیت در انقلاب مشروطه و وضعیت دنیای اسلام در عصر مشروطیت مورد بررسی قرار گیرد می توان تصویری از رابطه بین مشروطیت و دنیای اسلام برقرار کرد: 

1- روحانیون چون پیش از صدور فرمان مشروطیت و پیروزی اولیه آن،همچنان در صحنه ماندند تا بعد اسلامی نهضت آسیب نبیند ولی گاه نتوانستند و گاه نگذاشتند که به چنین هدفی نائل آیند.

اولین مجلس پس از مشروطه،صنفی بود و روحانیون و طلاب در کنار شاهزادگان،اعیان یا اشراف(ملاکین)،تجار(بازرگانان)، اصناف(پیشه وران)،فلاحین(کشاورزان) یکی از شش صنف مجلس را تشکیل می دادند اما نفوذ ملاکین بیش از روحانیون و دیگر صنوف بود.روی هم رفته،روحانیون و طلاب یک چهارم کرسی های مجلس را در اختیار داشتند. سیدنصرالله اخوی،امام جمعه خویی،ملک المتکلمین،سیدجمال واعظ اصفهانی،میرزا حسین واعظ، و میرزاجواد ناطق از روحانیون مجلس بودند. نمایندگان تندروی حامی مشروطه توجهی با اسلام نداشتند و برخی اقدامات خود را با رنگ اسلامی مطرح می کردند و این ظاهرسازی کار روحانوین را مشکل کرده بود اما در خارج از مجلس،تعدادی از روحانیون با مجلس به دلیل عملکرد غیراسلامی،مخالفت می کردند.[1] در تدوین قانون اساسی، نمایندگانی از روحانیون حضور نداشتند ولی آیت الله آخوند ملامحمدکاظم خراسانی،آیت الله حاج ملاعبدالله مازندرانی،آیت الله حاج میرزاحاج خلیل،آیت الله سیدعبدالله بهبهانی،آیت الله سیدمحمد طباطبایی و آیت الله شیخ فضل الله نوری همچنان از حامیان اصلی مشروطه باقی ماندند.و پشتیبانی و فتاوای پی در پی آنان در حمایت از مشروطه، موجب دلگرمی مردم از وجه اسلامی نهضت و حضور روحانیون در صحنه دفاع از مشروطه بود.[2]

اما تدوین قانون اساسی در 51 اصل، شکافی را بین روحانیون حامی مشروطه پدید آورد زیرا: برخی،قانون اساسی تدوین شده را تنها برای کنترل استبداد می خواستند ولی برخی دیگر،خواهان انطباق آن با قوانین شرعیه بودند.به نظر می رسید این شکاف،با گنجاندن نظرات آیت الله شیخ فضل الله نوری در اصل دوم متمم قانون اساسی مبنی بر تأیید مستمر مصوبات مجلس توسط پنج مجتهد، به پایان برسد اما چنین نشد بلکه اختلافات چنان اوج گرفت که برخی از روحانیون متأثراز جریان روشنفکری چون آیت الله نائینی و آیت الله مازندرانی بی میل به منزوی ساختن آیت الله شیخ فضل الله نوری نشدند گرچه برخی از آنان،خود را حامی متمم قانون اساسی نشان می دادند در حالی که خواست آیت الله نوری تعهد مشروطه طلبان به اداره اسلامی و قانونی کشور،غیر قابل تغییر بودن احکام الهی،عدم مخالفت مشروطه با احکام شریعت(مشروعه)، تبری از سلطه بیگانگان،ممانعت از نشر کتب و عقاید ضلال  بود.[3] شیخ فضل الله در اعلامیه ای،علت مخالفت خود را چنین واضح شرح می دهد:

"این که افکار و گفتار رسول مختار صلی الله علیه و آله و سلم العیاذ بالله از روی بخار خوراک های اعراب بوده است مثل شیر شتر و گوشت سوسمار و این که امروز در فرنگستان فیلسوف ها هستند خیلی از انبیاء و مرسلین آگاه تر و داناتر و بزرگ تر و نستجیر بالله حضرت حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه را امام موهوم خواندن و اوراق قرآن مجید را در مقواهای ادوات قمار به کار بردن و صفحات مشتمل بر اسم جلاله و آیات سماویه را در صحن مجلس شوری دریدن و پاشیدن." [4]

 

حمایت آیت الله سیدعبدالله بهبهانی از امین السلطان اتابک صدراعظم ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه برای تصدی پست صدراعظمی محمدعلی شاه، دامنه اختلافات بین روحانیون را گستراند.[5] دلیل این اختلافات آن بود که اتابک به دلیل خیانت، از کشور تبعید شد و نیز،به عنوان نوکر شاه شناخته می شد تا مردم،به علاوه،پیش از این،مورد تکفیر قرار گرفت.در مجموع شهرت خوبی نداشت. موافقین اتابک علت حمایت از وی را تجربه و نیز تغییر رویه او از استبداد به مشروطه می دانستند.[6] دامنه این اختلاف پس از سرایت به مردم،سرانجام جان اتابک را گرفت.وی که در صدد التیام رابطه شاه با مجلس برآمد و با اخذ دستخطی از شاه در حمایت از مجلس،به همراه آیت الله بهبهانی به مجلس رفت تا مجلسی ها را از حمایت شاه باخبر کند ولی پس از خروج از مجلس، توسط عباس آقا صراف آذربایجانی ترور شد.گفته می شد که محمدعلی شاه به دلیل کوتاهی اتابک در تأمین خواسته های ملوکانه، نقشه ترور وی را طراحی و اجراء کرد.[7] ترور اتابک،از یک سو هشداری به آیت الله بهبهانی و از سوی دیگر هشداری به درباریان بود تا از مستبدان و بیگانه پرستان به ظاهر مشروطه خواه حمایت نکند و این موضوع از تأسیس انجمن خدمت توسط عده ای از کارگزاران درباری و از نطق امام جمعه خویی که در جمع حدود پانصد نفر از وابستگان دولت و دربار که برای اعلام وفاداری به مجلس آمدند،،هویدا است:

"آیا انصاف است با بودن شما اجانب به خاک ما طمع نمایند.شما ایرانیان غیرت دارید،حمیت دارید،دین دارید.چه شده غیرت شماها؟کجا رفته حمیت و تعصب و دین داری شماها؟آیا ایران وطن عزیز و مملکت چند هزار ساله ما نیست؟آیا پدران و گذشتگان ما دفن این خاک نیستند؟چرا باید با وجود شما همسایه به خاک ما تازد؟ و خون برادران ما ریزد،زن ها را شکم درد و اطفال را سر بردارد.کو غیرت؟کو حمیت؟کو دین اسلام و غیرت مسلمانی؟[8]     

 

سخنان امام جمعه خویی، مردم را از اجتماع در توپخانه علیه مجلس بازنداشت.شرکت آیت الله شیخ فضل الله نوری در این اجتماع،بدان رنگ مذهبی بخشید.اعتراضات مشابه ای در برخی از ولایات اتفاق افتاد و محمدعلی شاه مجبور کرد مجددا سوگند به قرآن مجید یاد کند که در صدد نقض قانون اساسی و مشروطیت نیست،اما در پنهان،شاه در صدد براندازی مجلس بود. انجمن طلاب در تهران تشکیل شد و برای پاسداشت مشروطه و مشروعه در کنار سایر انجمن ها، آشکارا به فعالیت پرداخت.[9]ملک المتکلمین و سیدجمال واعظ در هماهنگ کردن انجمن ها برای حمایت از مجلس نقش برجسته ای ایفا کردند،[10] آن ها با مشاهده افزایش اختلافات بین مجلس و دولت، دو هزار نفر را در قالب انجمن،برای حفاظت از مجلس،مسلح نمودند و استعفای احتشام السلطنه از ریاست مجلس را به دلیل ملاقات خصوصی با شاه،خواستند.شاه از مجلس خواست انجمن ها را لغو کند و نیز تعدادی از نمایندگان مجلس از جمله ملک المتکلمین و سید جمال الدین واعظ را تبعید کند،در عوض،مجلس تبعید شش نفر از درباریان را تقاضا کرد.کشمکش دولت و مجلس نهایتا منجر به حرکت قوای دولتی به سوی مجلس گردید. تلاش های آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی برای توقف آن، نتیجه ای نداد.سیدجمال الدین افجه ای (روحانی مسن) با بیش از صد نفر در صدد حفاضت از مجلس برآمد، تعدادی کشته داد و کشته ستاند اما همه چیز با دستور شلیک توپ توسط لیاخوف به هم ریخت.قزاقان به درون مجلس راه یافتند،

" بیش از همه به دستارداران[روحانیون] پرداخته، توگویی کینه همه را از ایشان بازمی گرفتند،می زدند،دشنام می دادند و رخت از تن های شان می کندند… بهبهانی،طباطبایی و امام جمعه خویی را چندان زدند که اندازه نداشت.یکی از این رو سیلی یا مشت یا قنداق تفنگ می نواخت و آن یکی فرصت نداده از آن رو مشت یا سیلی می خوابانید.می دیدم سرلخت آقا سیدعبدالله در هوا این ور و آن ور می رفت.در همه این آسیب ها تنها سخنی که از زبان اینان بیرون می آمد جمله لا اله الا الله بود،به ویژه بهبهانی که هرگز جمله دیگری بر زبان نراند.پس از این که از زدن سیر شدند آن زمان به کندن ریش ها پرداختند دسته دسته موها را می کندند و دور می انداختند."[11]

 

بهبهانی و طباطبایی را به باغشاه و نزد شاه بردند و البته در بین راه بسیار به آن ها آزار رساندند.شاه دشنام بسیار به آن دو داد و سرانجام بهبهانی را به کرمانشاه تبعید و طباطبایی را در شمیران خانه نشین کرد و سیس به خراسان تبعید کرد اما سیدجمال الدین واعظ در همدان دستگیر و و توسط حاکم بروجرد(امیرمفخم) کشته شد.ملک المتکلمین را به نزد شاه بردند و شاه پس از دشنام فراوان دستور به قتل وی داد.[12]

روحانیت در دوره استبداد صغیر در مبارزه با شاه و احیای مجدد مشروطه از پای ننشست.علمای تبریز در تلگرافی به شاه نوشتند."صدمه ای که از این مخالفت ها خدا نکرده ملحوظ است جزء اعظم متوجه سلطنت است."[13]

مراجع و علمای نجف در تلگرافی به مشیرالسلطنه و خطاب به شاه نوشتند" آیا بر احدی از مسلمین مخفی است که از بدو سلطنت قاجاریه چه صدمات فوق الطاعه بر مسلمانان وارد آمد و چقدر از ممالک شیعه از حسن کفایت! آنان به به دست کفار افتاده،قفقاز و شیروانات،بلاد ترکمان و بحر خزر و هرات و افغانستان و بلوچستان و بحرین و مسقط و غالب جزایر خلیج فارس و عراق عرب و ترکستان تمام از ایران مجزا شد."[14]

سرانجام آیات اعظام خراسانی،مازندرانی و تهرانی فتوا دادند:"به عموم ملت،حکم خدا را اعلام می داریم:الیوم همت در رفع این سفاک جبار و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمین از اهم واجبات و دادن مالیات به گماشتگان او از اعظم محرمات و بذل جهد در استحکام و استقرار مشروطیت به منزله خذلان و محاربه با آن حضرت صلوات الله و سلامه علیه است."[15]پس از این فتوا ،ستارخان و باقرخان قوای دولتی را از تبریز راندند و قوای دولتی اعزامی از پایتخت به فرماندهی عین الدوله صدراعظم دوره استبداد را شکستند.مراجع مذکور مرتب به حمایت مبارزان تبریز پرداختند و "اهتمام در مشروطیت ایران[را] موجب حفظ اسلام و به منزله جهاد در ظلمه مستبدین و تعرض به مشروطه[را]محارب با آن بزرگوران"[16]دانستند.در اصفهان، آقا نجفی مجتهد و حاج آآقا نورالله اصفهانی مبارزان را تأیید و تشویق می کردند.در مشهد انجمن سعادت از تربیت شدگان طلاب مدارس و تجار بازار و …علیه استبداد تشکیل شد.[17] نتیجه این اقدامات، فتح تهران، پناه بردن شاه به سفارت روسیه و اعلام سلطنت احمدشاه توسط مجلس عالی فوق العاده مرکب از حدود پانصد نفر از آزادی خواهان بود.

آنچه در این قسمت بدان پرداختیم تنها بخشی از تلاش سیاسی روحانیت است که نشان می دهد پیروزی مشروطه طلبان،بدون همکاری مراجع،علما و طلاب، میسر نمی شد اما بی توجهی و گاه عناد مشروطه طلبان با اسلام از فردای سقوط  استبداد،نخست مخالفت بخشی از روحانیت چون شیخ فضل الله نوری و با ترور آیت الله بهبهانی،خانه نشین کردن طباطبایی و منزوی نمودن آیت الله نائینی، مخالف اغلب روحانیت را برانگیخت.

روحانیت اهل سنت نیز سهم خود را در انقلاب مشروطیت ادعا کرد.شیخ محمد مردوخ برجسته ترین چهره روحانی اهل سنت در مبارزه با طلم است.شيخ محمد فرزند شيخ عبدالمؤمن )امامجمعه سنندج( است که در دوازده سالگي و پس از فوت پدر،به امامتجمعه سنندج دست یافت. آشنايي مردوخ با زبان‌هاي عربي و انگليسي موجب شد تا وي بتواند با تحولات فرهنگي و اقتصادي آن سده آشنا شود. در سن 30 سالگي مردوخ ماشين چاپي به سنندج وارد کرد و روزنامه اتحاد را در اين دوران منتشر کرد. شيخ محمد مردوخ در حوادث مشروطه کردستان و سال‌هاي پس از آن نقش مهمي داشت.

از نظر انتشار و ترجمه کتاب نيز شيخ محمد مردوخ آثار زيادي منتشر کرد. مجموع آثار منتشر شده و ناشده ايشان را حدود 115 جلد کتاب بر شمرده‌اند. شيخ محمد مردوخ در سال 1354 خورشيدي و در سن 98 سالگي دار فاني را وداع گفت. به نظر مي‌رسد آشنايي اهالي سنندج و پيوستن آنها به موج مشروطه‌خواهي مصادف با انتصاب ميرزا اسمعيل خان ثقه‌الملک به حکومت کردستان اردلان(استان کردستان فعلي به جز گروس) در عهد محمد علي شاه باشد. مردوخ خود در اين خصوص در کتاب تاريخ کرد و کردستان چنين گزارش مي‌دهد:

"ثقه‌الملک بر حسب ظاهر از طرف دولت حکومت داشت، اما در باطن از طرف مليون و طرفداران مشروطيت مأمور بود که اهالي کردستان را با اوضاع مشروطيت آشنا كرده اين منطقه را ضميمه قواي ملي بسازد.مبني بر اين اصل هميشه در مجالس خصوصي منافع مشروطيت و مضار استبداد را گوشزد مردم مي‌كرد… ثقه‌الاسلام پس از آنکه چشم و گوشي باز کرد و شناسايي به حال اشخاص پيدا کرد، روزي اينجانب را به خلوت خواسته گفت من اهل اين شهر را غالباً يا متنفذ مي‌بينم يا مرعوب متنفذين که به هيچ وجه قدرت ندارند يک حالت ثانويه به‌خود بدهند. کسي که بوي تجدد از احوال او استشمام مي‌شود فقط منحصر به شما است. چه عيب دارد که شما پيشقدم شده از احساسات عمومي ملت ايران استقبال كرده و نام نيک و مقام بلندي را براي خود احراز كنيد."[18]

مردوخ در ادامه با استقبال از اين درخواست ثقه‌الملک و گفتن اينکه در چند هفته اخير دوستاني از مرکز کشور نيز چنين درخواستي از او داشته‌اند، تأکيد مي‌کند بعد از سفر به شهر زور و کسب اطلاع از وضعيت مشروطه‌طلبان عثماني و ملاقات با شيخ حسام‌الدين نقش‌بندي به ايران بازگشت و فعاليت خود را آغاز ‌كرد.

2-  هند در دوره گورکانیان و مصر در عصر خدیوان در کنار ترکیه در زمانه عثمانیان، سه حوزه جغرافیای مهم در دنیای اسلام اند که تبیین آن سه، تصویری کلی از همه جهان مسلمانان را عرضه می کند.مطالعه دو سرزمین گورکانیان هند و خدیوان مصر نشان می دهد که اوضاع مشابه ایران در همه دنیای اسلام وجود داشت.

بابر که خود از نوادگان چنگیز بود پس از تصرف افغانستان و سپس هندوستان در سال 1548 دولت گورکانیان مسلمان هند را تأسیس کرد.همایون پسر بابر پس از شکست از افغان ها به دربار صفویه پناه برد و به کمک آن و پس از 15 سال بر ممالک از دست رفته، سلطه یافت.هندوستان در دروه زمامداری جلال الدین محمد اکبر به پیشرفت های در عرصه اقتصادی(معماری)،فرهنگی(توسعه اسلام)،حقوقی(اعطای حقوق شهروندی به هندوها) و …دست یافت اما مسلمانان از اقدامات شاه در سهیم کردن مهاراجه ها در قدرت سیاسی،گماردن زردتشتی و بودایی ها در مناصب دولتی،ارائه عقاید جدید برای نزدیک شدن به ادیان دیگر و …ناراضی بودند.جانشینان جلال الدین محمد اکبر (جهانگیر و جهان) فردی نالایق،خوش گذران،اسراف گر،بی فکر و نامهربان با مردم بودند.اورنگ زیب که با برکنار کردن پدرش(شاه جهان) به سلطنت رسید،قلمرو گورگانیان را به وسیع ترین حد خود رساند.بدرفتاری با سیک ها،برقراری مالیات هندوها،مخالفت با مذاهب دیگر و …از جمله سیاست ها او بود.[19]

امپراتوری گورکانی بعد از اورنگ زیب، رو به ضعف نهاد.قبایل داخلی و دشمن خارجی به تدریج بر آن چیره  شدند.هندوها و سیک ها قدرت یافتند و علیه دولت مرکزی دست به شورش های پی در پی زدند.نادرشاه با شکست محمدشاه گورکانی دهلی را به تصرف در آورد و سپس آن را رها ساخت.احمدخان درانی از سلاطین افغان، بخش های شمال هندوستان را به اشغال درآورد اما مهم ترین خطر این دوران،کمپانی هند شرقی انگیس بود.این کمپانی که در سال 1600 تأسیس شد به تدریج به بسط نفوذ خود در هندوستان و کنار زدن رقبای اروپایی خود پرداخت و با در اختیار گرفتن انواع تجارت ها و کسب امتیازات مختلف،به قدرتی دست یافت که زمینه تهاجم نظامی آن به امپراتوری گورکانیان را رقم زد اما فرانسه هم  علی رغم مخالفت و ممانعت انگلیسی ها از موقعیت تجاری و سیاسی مطلوبی در هندوستان برخوردار شدند.کم کم رقابت فرانسه و انگلیس منجر به جنگ بین آن دو شد که مهم ترین آن به مدت هفت سال در سال های 1756 تا 1763 روی داد که که به حذف فرانسوی ها در هند انجامید.[20] انگلیسی ها پس از این، با شکست دادن حاکمان محلی وابسته به امپراتوری گورکانی از جمله تیپوسلطان در 1799، سلطه خود را افزایش دادند.پس از این نیز،انگلیسی ها با کمک رشوه دادن،دسیسه بازی،ایجاد جنگ های خانگی،استفاده از خیانت حکام هندی،برتری سلاح نظامی طی 100 سال بعد حضور خود را در هندوستان حفظ و توسعه دادند به گونه ای که در اواخر قرن هجدهم،هندوستان کاملا در چنگال انگیس اسیر گشت.

کمی قبل از شکست تیپو سلطان،کمپانی هندشرقی، مأمورانی را با عنوان فرماندار کل به بنگال و هند اعزام می کرد.فرمانداری کل کمپانی در 1810 با شکست سیک ها فتوحاتی را در پنجاب به دست آورد.کمتر از ده سال بعد، فتوحات انگلیس در مناطق برمه و شمال هند، توسعه چشمگیری پیدا کرد به گونه ای که دولت انگلیس بر اساس قانون دولت هند که به تصویب مجلس این کشور رسید،رسما کنترل هند را از سال 1858 در اختیار گرفت و پس از آن، به جای فرماندار کل، نایب السطنه های انگلیسی به هند اعزام می شدند.انگلیسی ها برای تثبت سلطه خود به انواع اقدامات در هند دست زدند که تأسیس مؤسسات فرهنگی از قبیل مدارس،مراکز آموزش زبان،انتشار روزنامه و … و اجازه ایجاد دوایر اداری وابسته مانند ارتش نوین،مجلس مقننه و کنگره ملی هند از آن جمله است.همه این اقدامات کنترل شده به تحکیم قدرت انگلیسی ها انجامید.[21]

سرنوشت مصر بی شباهت به هند نبود.مصر که جزیی از امپراتوری عثمانی به شمار می رفت در سال 1798 به اشغال فرانسه(ناپلئون) درآمد.مردم مصر علیه فرانسوی ها بپاخاستند اما به شدت سرکوب شدند.اندکی بعد، فرانسه از انگلیس ها که به حمایت عثمانی آمد،شکست خورد و مصر را ترک کرد.انگلیس نیز بر اثر توافق با فرانسه در سال 1802 از مصر بیرون رفت و پس از آن،مصر صحنه کشمکش بین اشراف طرفدار انگلیس و فرانسه با دولت عثمانی گردید.هرج و مرج ناشی از این وضع،مردم را به ستوه آورد و آنان را علیه اشراف شوراند.محمدعلی پاشا قیام مردم علیه اشراف را به پیروزی رساند و نیز،دولت عثمانی را با خود همراه ساخت.از عوامل مهم رضایت عثمانی ها با حاکمیت محمدعلی پاشا،دفع حمله انگلیسی ها در سال 1807 در مصر بود.[22]

خلع ید از زمین داران بزرگ،اولین اقدام اصلاحی پاشا بود که به رونق کشاورزی انجامید در عوض،کشاورزان باید چند ماه در سال را برای دولت بیگاری می کردند.اصلاحات در ارتش،اقدام بعدی پاشا را تشکیل می داد که منجر به توسعه کمی و کیفی قوای مسلح گردید.اصلاح امور اداری و مالی،نظارت بر صادرات و واردات،گسترش راه ها و شبکه های ارتباطی و اعزام دانشجو به خارج از کشور و نظایر آن از اقدامات بعدی پاشا را در بر می گرفت.پاشا اصلاحات را با کمک فرانسه و با الگوگیری از آن کشور،اجراء می کرد.موفقیت های پاشا، دولت عثمانی را بر آن داشت او را در سرکوب فتنه وهابیت(1811) به کار گیرد.پاشا به کمک پسرش و طی یک دوره ده ساله توانست به طور نسبی وهابی ها را سرکوب و بر جزیره العرب مسلط شود.پس از آن،پاشا بخشی از سودان را اشغال کرد ولی در سرکوب شورشیان یونانی مخالف عثمانی، ناکام ماند.[23]

پس از شکست در یونان،اختلاف پاشا با عثمانی اوج گرفت،زیرا،عثمانی خواهان دریافت مالیات سالیانه مصر بود در حالی که پاشا بر آن بود،مصر به تقاضای عثمانی وارد جنگ با یونان شد و از این رو می خواست،دولت یا عثمانی خسارت جنگ را بپردازد یا آن را به جای مالیات قرار دهد.مخالفت عثمانی با این تقاضا،باعث شد پاشا درخواست کند سوریه،لبنان و فلسطین در اختیار وی قرار گیرد تا بتواند مالیات دولت را بپردازد.با رد تقاضای او،قوای پاشا، شامات را به تصرف درآوردند و متوجه پایتخت عثمانی در آناتولی شدند.عثمانی برای دفع خطر پاشا به روسیه روی آورد و روسیه در قبال اخذ امتیاز استفاده از تنگه های بسفر و داردانل در معاهده "خونکار اسکله سی" به حمایت از عثمانی پرداخت.فرانسه و انگلیس که مخالف اعطای این امتیاز به روسیه بودند دولتین مصر و عثمانی را تحت فشار قرار دادند.هدف آنان،ایجاد گسست در قدرت عثمانی،ممانعت از افزایش قدرت مصر و کاهش اقتدار روسیه بود.نتیجه تلاش فرانسه و انگلیس،پذیرش حاکمیت پاشا بر شامات از سوی عثمانی و اطاعت پاشا از سلطان بود.[24]

پس از چندی، پاشا که از دخالت های دولت عثمانی به ستوه آمده بود، خواهان استقلال از عثمانی گردید.دولت های اروپایی در کنار عثمانی قرار گرفتند و با شکست دادن پاشا و خارج کردن شامات از تملک آن، او را مجبور کردند به یک منطقه کوچک تر و به یک ارتش محدودتر، بسنده نماید.پاشا بعد از این شکست،قدرت را به پسرش ابراهیم واگذارد ولی او به همراه پاشا در 1848 درگذشت.قدرت به عباس نوه پاشا رسید.او سیاست مغایر با پدر و پدر بزرگش را در پیش گرفت.با عثمانی و دول اروپایی طرح دوستی ریخت.سعید جانشین عباس، به خاطر دوستی با فرانسوی ها،امتیاز احداث کانال سوئز را با آنان داد و نیز،پذیرفت کارگر رایگان و آب شیرین در اختیار فرانسوی ها قرار دهد البته این تعهدات پس از مدتی، با تحریک انگلیس و مخالفت عثمانی،لغو گردید و پاشای مصر بابت آن، مجبور به پرداخت خسارت به فرانسه شد.پاشای مصر پول خرید سهم 44 درصدی خود در پروژه کانال سوئز را با اخذ  وام از فرانسه، به دست آورد اما چون مصر از بازپرداخت اصل و سود وام های دریافتی ناتوان ماند سهم خویش را به فروش گذاشت که انگلیس آن را خرید و با فرانسه در اداره کانال شریک شد.فروش سهام کانال، مشکلات مالی دولت را بر طرف نساخت لذا،اسماعیل پاشا پیشنهاد دول انگلیس و فرانسه را مبنی بر اداره مالی مصر توسط نمایندگان انگلیس و فرانسه برای بازپرداخت بدهی های مصر از محل عایدات را پذیرفت و بدین سان،مصر در اختیار بیگانگان قرار گرفت.[25]

ادامه و بسط نفوذ و سلطه اروپایی ها که تا حد انتصاب خارجی ها به عنوان وزاء پیش رفت،نارضایتی مردمی را برانگیخت.افشاء گری های سیدجمال الدین نیز،به مخالفت ها افزود.اسماعیل پاشا در تأمین خواسته های مردم،وزرای خارجی را برکنار کرد اما دولت عثمانی تحت فشار انگلیس و فرانسه و علی رغم استقبال مردم از اقدام پاشا،وی را برکنار و به ایتالیا تبعید نمود.پاشای جدید که آلت دست بیگانگان بود نارضایتی را در نظامیان،دهقانان و روحانیون تشدید کرد.[26]سرانجام یکی از مریدان سدجمال(عرابی پاشا) و از نظامیان مصری با تشکیل یک گروه مخفی و سپس گسترش آن به حزب وطنیون به بسیج مردم علیه دولت دست زد که نتیجه آن،تغییر نخست وزیر بود.نخست وزیر جدید، به انجام اصلاحاتی به نفع مردم مبادرت ورزید اما خدیو و اجانب، مخالف این اقدامات بودند.انگلیس از طریق ایجاد بلوای داخلی و اقدامات نظامی در صدد کنترل اوضاع برآمد ولی همچنان افزایش مجبوبیت مردمی عرابی پاشا مانع کار بود تا این که انگلیس در نبرد تل الکبیر در سال 1882 عرابی پاشا را شکست داد و وی را به سیلان تبعید کرد.در پی آن،انگلیس با پذیرش حاکمیت فرانسه بر مراکش،رضایت آن کشور را برای اشغال و ادره کامل مصر به دست آورد.بدین سان،مصر به مهم ترین پایگاه انگلیس در آفریقا تبدیل شد که نخستین اثر آن اشغال سودان از طریق خاک مصر بود.

در طول حاکمیت استعمار انگلیس ،مصری ها از پای ننشستند بلکه با گسترش فعالیت های فرهنگی و پذیرش و توسعه افکار محمد عبده و عبدالرحمان کواکبی، روح استقلال طلبی خویش را حفظ کردند و نیز،فعالیت های سیاسی از جمله احزاب و تشکل ها را افزایش دادند.با توسعه وسائل ارتباط جمعی و افزایش اقدامات آگاهی بخش روحانیون،افکار عمومی بیدارتر شد در حدی که در اوایل قرن بیستم، مصریان شعار تأسیس حکومت مشروطه و تدوین قانون اساسی را سر می دادند.

نقش بی بدیل سیدجمال الدین در دنیای اسلام دوره مشروطیت را نمی توان و نباید نادیده گرفت.سید جمال در سال 1837 ، بنا به دستور شیخ انصاری عازم هندوستان شد و ضمن آشنایی با علوم جدید، سعی کرد تا مردم و خصوصاً مسلمانان را علیه استعمار انگلستان بسیج کند.در مصر با استقبال برخی مقامات دولتی روبرو شد و شروع به تدریس و تبلیغ کرد. بسیاری از نویسندگان و روشنفکران مصر از او بهره بردند و شیخ محمد عبده مفتی بزرگ مصر او را همچون استاد خود برگزید. سید در تحولات سیاسی مصر نقش موثر داشت و به همین دلیل پس از مدتی به تبانی نمایندگان خارجی که منافع خود در مصر به شرط حضور سید،در خطر می‌دیدند او را از مصر بیرون کردند.او به هند رفت. مدتی او را در کلکته زیر نظر حکومت انگلیسی هند نگاه داشتند و بعد به وی اجازه دادند از راه دریای سرخ به اروپا رفت.[27]

در لندن و پاریس مورد توجه مقامات سیاسی اروپا بود. در پاریس با همکاری شیخ محمد عبده به انتشار روزنامه عروه الوثقی مبادرت نمود. که فقط ۱۸ شماره از آن منتشر شد. با نشر مقالات اندیشه‌های خود در مورد اتحاد اسلام را می‌پراکند. بالاخره به حجاز سفر کرد و از بوشهر به ایران وارد شد و به تهران رفت و در خانه حاجی محمد حسن امین‌الضرب ساکن شد.چند بار با ناصرالدین‌شاه ملاقات کرد و از ضرورت قانون گفت ولی شاه سخنان او را نپسندید و پس از مدتی امر به اخراج او از ایران کرد. از راه مازندران به قفقاز و بعد به مسکو و پترزبورگ رفت. در سفری که به مونیخ داشت با ناصرالدین‌شاه و امین‌السلطان ملاقات کرد و به دعوت آنان دوباره به ایران بازگشت. مدتی در شاه‌عبدالعظیم بود که باز به دستور شاه او را از ایران بیرون کردند. به بغداد و بصره سپس به اروپا رفت.سلطان عبدالحمید او را به استانبول دعوت کرد و امیدوار بود از نفوذ او برای اداره کشورهای اسلامی امپراتوری عثمانی بهره گیرد.در استانبول میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی و خبیرالملک به تشویق او به نشر مطالب علیه شاه و اتابک پرداختند. پس از کشته شدن ناصرالدین‌شاه به دست میرزا رضای کرمانی که از مریدان او بود، دولت ایران خواستار تحویل او شد ولی مقامات عثمانی نپذیرفتند.او پس از مدتی از چشم سلطان افتاد،مواجبش قطع شد و با فقر زندگی می‌کرد تا این‌که در زندان جان سپرد اما تأثیرات خود را بر جهان اسلام دوره خود و پس از خویش بر جای گذاشت.[28]

 

 


– مدنی،تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران،ج1،همان،ص149-148.[1]

– همان، ج2،ص124.[2]

[3]– همان،ص134-129.

– همان، ص132.[4]

– همان، ص128-125.[5]

– همان،ج1،ص127.[6]

– همان، ص151.[7]

– همان، ص 153.[8]

– همان، ص164.[9]

– همان،ص165.[10]

– کسروی،همان، ص 646.[11]

– مدنی،همان،ص173.[12]

– کسروی،همان،ص610.[13]

– مدنی،همان،ص179.[14]

– کسروی،همان، ص 73.[15]

– اسماعیل امیرخیزی،قیام آذربایجان و ستارخان(تهران:آیدین،1388) ص168 .[16]

– مدنی،تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران،ج1،همان،ص185.[17]

– اسنادی از وقایع مشروطیت در کردستان و کرمانشاهان،ص211.[18]

– آرزو صادقی،تاریخ جهان اسلام در قرن بیستم،ترجمه ابراهیم توفیق(تهران:پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی،1389)ص54.[19]

– همان.[20]

– همان،ص190.[21]

– همان،ص191.[22]

– همان،ص195.[23]

– همان.[24]

– همان.[25]

– همان.[26]

[27]–  مرتضی مدرسی چهاردهی،سیدجمال الدین اسدآبادی(تهران:مجله ماه نو،1343)صفحات مختلف..

– همان.[28]

Leave A Reply

Your email address will not be published.