سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1401 برابر با Tuesday, 17 May , 2022

نقد و بررسي جایگاه مذهب در دیدگاه تمدنی جامعه اشتراکی مارکس

کارل مارکس
چکیده

مذهب در جامعه اشتراكي ماركس نه‌تنها جايگاه قابل‌توجهی نداشت. بلکه وی معتقد بود مذهب در فضای گسترده ی تلاش تمدنی، باعث رکود فعالیت های فردی و اجتماعی انسان می شود و در سطح عالی از رسیدن انسان به مرحله ی تمدن سازی جلوگیری می کند، مذهب ازنظر وی هماره تمدن سوز بوده تا تمدن ساز، زیرا مارکس بيشتر مذهب را، عامل بي‌تحركي و سستي مي‌دانست، کارل ماركس بر اين عقيده بود، چون‌که سردمداران سرمایه داری از مذهب هميشه استفاده‌ي ابزاري مي‌كردند، براي توجيه اعمال ناشايست خود، آئين‌هاي مذهبي را با غير آن مخلوط مي‌ساختند. جایگاه مذهب در فعالیت¬های مهم نظامند اجتماعی و تشکیل تمدن به‌وسیله‌ی آن غیرممکن به نظر می‌رسید، اما تحولات و دگرگونی‌های جهانی امروزی نشان داد که معنویت برخاسته از نظام دینی از نیازی¬های مبرم بشریت امروزی است، همین‌طور نظام سوسیالیستی روسیه مجبور شد، در رویکرد تقابلی با مارکس نسبت به مذهب تجدیدنظر غیرقابل‌تصور کند و مذهب را مخصوصاً در اسلام، به فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بازگرداند.

مقدمه

کارل مارکس دانشمند و فیلسوف آلمانی (1818-1883 م) با نظریه‌پردازی در حوزه تمدن؛ خط صعودی آن را در مراحل مختلف برده‌داری، فئودالی، سرمایه‌داری، سوسیالیسم؛ کمونیسم به گونه ی ترسیم کرد که به نظر او به برابری رفاه اقتصادی اجتماعی در جامعه بی طبقه نظام کمونیستی ختم می شد؛ ازنظر او در آینده‌ی سعادت بشری کمال در آخرین  حلقه ی تکامل انسانی آن یعنی تمدن کمونیسم حتمی بود، وی نقشه ی تمدن مادی خود را با آسیب‌شناسی نظام های اقتصادی، سیاسی، فکری، نظامی و نقد مذهب در تمدن سرمایه داری پی ریزی کرد، گرچه این تمدن در زمان خود مارکس در اروپا و آمریکا موفقیت چندانی کسب نکرد، بلکه تنها فقط اساس‌نامه بین‌المللی آن به تصویب جامعه کمونیستی رسید که مارکس آن را در مانیفست کمونیست ها برای انتقاد از اقتصاد سیاسی نظام سرمایه‌داری غرب در روابط کارگر و کارفرما شرح و بسط  داد. (طاهری،32) وی با استفاده از همین اساس‌نامه در مانیفست کمونیست و اجتماع احزاب کمونیستی لندن زمینه را برای تشکیل تمدن اشتراکی فراهم آورد، گرچه  رویای تمدنی او در شوروی سابق، چین، کوبا و … در جهت دست‌یابی به رهبری جهانی تمدنی تا دهه¬ی 1950 بود، اما با از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 یعنی هفتادوچهار سال پس از انقلاب اکتبر 1917 سوسیالیستی در اتحاد جماهیر شوروی همچنان در پرده پندار باقی ماند. (رفیعی مهرآبادی، 37) از منظر کارل مارکس مؤسس نظام اشتراکی کمونیسم با توجه به رویکرد مذهبی جامعه سرمایه‌داری غربی نظام مذهبی همواره تمدن سوز بوده است و در جامعه‌ی اشتراکی وی مشکل‌ساز خواهد شد، زیرا به نظر مارکس این مذهب بود که زمینه سوءاستفاده از آن در رویکرد جامعه ی غربی آن روز، فعالیت های مهم سیاسی، اجتماعی و  اقتصادی و فرهنگی را در گستره ی  تمدنی  آن تحت تأثیر مستقیم قرار داده است و به مذهبی سستی کشانده شده است، برخلاف نگاه کارل مارکس در تمدن سوزی مذهبی امروزه پس از فروپاشی  اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی گفتمان اسلام‌گرایی در جهت تمدن سازی فکری مسلمین همواره در حال افزایش چشمگیراست، مراکز اسلامی، سازمان‌های اسلامی، مؤسسات اسلامی جمعیت مسلمانان، اداره¬ی روحانیت اسلامی، پژوهشکده‌های مهم اسلام در مسکو و مساجد مسلمانان در این و سایر نقاط کشورهای مشترک‌المنافع رو به فزونی گذاشته است و آینده فکری تمدن سازی را بر اساس نظام مذهبی جدید رقم دیگری خواهد زد (گروه نویسندگان،5-17) و از سوی دیگر جمهوری اسلامی ایران با تحکیم قدرت نظام اسلامی در جهان، با مطرح سازی دوباره¬ی تجدید حیات اسلام با و تمدن نوین اسلامی گام‌های بسیار مهمی را در جهت تشکیل تمدن انسانی با رویکرد مذهبی برداشته است، گفتمان بیداری اسلامی پس از تلاش‌های مداوم سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در نظام اسلامی مرزهای بین‌المللی را درنوردیده است و در جهت تشکیل تمدن اسلامی پیش رو، با رویکرد تمدنی گفتمان های علمی مهم و قابل‌توجهی صورت گرفته است. (سیمبر و دیگران، 1393) به نظر بیشتر کارشناسان مسلمان و مذهبی امروزی مذهب در اسلام همواره تمدن ساز بوده است و تمدن اسلامی نیز با پایه های دینی و مذهبی با هویت اسلامی و بهره‌وری فراوان از نظام مذهبی همچنان تکاپو و حیات روبه تمدن جهانی انسانی دارد، ازاین‌رو می-توان نگاه کارل مارکس را نسبت به رویکرد مذهب در جامعه اشتراکی مورد نقد و بررسی جدی قرارداد، زیرا جامعه جهان کنونی ما از معنویت سرکوب‌شده توسط نظام سرمایه‌داری تمدن غربی کنونی به‌شدت رنج می‌برد، و آرامش تمدنی انسان معاصر را در فضای فراگیر معنویت دین‌داری جستجو می‌کند.

1. تعريف تمدن

تمدن  در شکل  مجرد آن منسوب به مدينه، به -معنای شهر يا راه و روش زندگی، در شهر است. در نظام فرهنگی غرب همواره زندگی متمدن (civilzed) شهری در برابر زندگی بربریت (Barbarism) بدوی به کار برده شده است. (علمداری،47) بر همين پایه و اساس متمدن ¬بودن با خوبی و بار مثبت، غير متمدن بودن با بار منفی و بدی همراه بوده است. کلمه تمدن در عربی نیز، به معنای مدينه (شهر گرفته شده است) معادل رايج آن الحضاره (از ريشه حضور و تجمع) هست، بنا به نقلی شايد در فارسی کلمه -تمدن ¬اولین بار در آثار خواجه نصير طوسی به کار برده شده و دیده شده است. «سعادت سه جنس بود … سيّم سعادت تمدنی که ¬به ¬اجتماع ¬و تمدن متعلق بود.» (طوسی،15)
تمدن از مفاهیمی است که تحولات مفهومی آن، به-خصوص در قرون اخير، کاملاً هويدا بوده است، به خاطر همین نمیتوان برای آن، تعريف ثابت و مشخصی يافت، در ادبیات اروپايی و غربی امروزی، حتی معناي لفظی آن پس از بارها بازنگری و تغيير زیاد، ¬همواره و همچنان دچار چالش شدید بوده است، به نظر می‌رسد که در اواخر قرن هجدهم میلادی بود که واژه ی تمدن به شکل (cultur) از زبان فرانسوی به¬ زبان آلمانی راه پيدا کرد و پرورش عقلی، ادبی نتيجه اين پرورش معنی يافت؛ بعدها -معنی فرهنگ، نزد فلاسفه، جامعه شناسان و مورخان، دگرگون شد و از دلالت بر رشد و تحول فردی به -دلالت بر رشد و تحول اجتماعی و ملی آلمان، تغییر یافت و واژه cultur به معنی عناصر زندگانی و اشکال و پديدههای آن، در يک جامعه به کار می رفت.
برعکس اين واژه در انگلستان و فرانسه، به -معنی پرورش چيزهای مادی، با گَشت و کار در زمينه های پزشکی و آزمايشگاهي اطلاق می¬گردد. (سپهری، 368، 369 و375) پس از دو قرن پژوهش و تحقيق در اين حوزه، دانشمندان غربی تمايز آشکاری، بين مدلول تمدن (civilization) و فرهنگ (cultur) بيان نکرده¬اند.
البته دراین‌باره تلاش هایی صورت می گرفت، برخی -خصوصاً آلمانی ها واژه نخست را برای پديده های عقلی ادبی و هنری به کار می بردند و واژه دوم را برای پديده های مادی، برخی نيز آن را برعکس تفسير می کردند؛ اشپينگلر در کتاب خود انحطاط غرب واژه (cultur) را بر مرحله فتوّت و شکوفايی و دادههای روحی که تمدن از آن می گذرد و مرحله -نخست در تاريخ تمدن است اطلاق کرده است، او برای مرحله دوم يعنی دوره‌ی پیری، رکود دستاوردهای مادی (civilization) را به کار برده به نظر او -مرحله اول به مرحله زوال و انحلال تمدن پيشی دارد. (همان)
تعريف اصطلاحی تمدن نيز در پی مفهوم لغوی آن -همواره چالش‌انگیز بوده است، گاه حوزه گسترده ای را شامل می شده، گاه به حوزه خاصی متمايل می-گشته. از طرفی نزديکی مفهوم فرهنگ و تمدن و در برخی موارد تداخل معنوی هر دو را در پی داشته است.
به همين جهت انديشمندان، جامعه شناسان و دانش‌پژوهان فرهنگ و تمدن، نظير ویل دورانت، توين بی، ابن خلدون، اميل دورکيم، آلفرد وبر، اسوالد اشپينگلر و ديگران تعریف‌های متفاوتي از آن ارائه کرده اند؛ در همین جهت است که گلدن رايز و ادوارد تايلر، فرهنگ و تمدن را مترادف يکديگر می دانند و تايلر در تعريف فرهنگ و تمدن چنين می گويد:
«کلمه فرهنگ يا تمدن، به مفهوم وسيع کلمه -عبارت است از: ترکيب پيچيده ای شامل اعتقادات، هنرها، اخلاق، قوانين، آداب‌ورسوم و اعمال ديگر -که به‌وسیله انسان در جامعه خود به دست می آيد.» (میهنی، 203-204)
آلفرد وبرآلمانی نیز فرهنگ مادی را معادل تمدن و فرهنگ معنوی را فرهنگ می داند، ای ال کروبرهم فرهنگ را باارزش‌های اجتماعی مرتبط می-سازد، اشپنگلر معتقد است که تمدن‌ها، نقطه پايان فرهنگ هايند. (همان) امروزه انديشمندان سعی دارند، تمدن را از زاويه خاص با توجه به مؤلفه‌های درونی آن تعريف نمايند؛ درحالی‌که نظریه‌پردازان و انديشمندان قرون قبل، تعاريف -کلی و گسترده ای نسبت به آنان ارائه می کردند. هانتينگتون تمدن را واحد مستقل فرهنگی می داند. (امیری، 48) درحالی‌که ویل دورانت صحبت از نظم -اجتماعی داشت که موجب خلاقيت فرهنگی می‌شد. آرنولد توين بی تمدن شناس معروف تمدن را نمونه ای از فرهنگ تنيده شده در جامعه می پنداشت. (توین بی، 49) علامه جعفری فیلسوف نامدار مسلمان سخن -از تشکل اجتماعی تمدنی دارد. (جعفری،5: 162)
به نظر می رسد کارل مارکس با توجه به رويکرد مادی در نظام اقتصادی و سياسی خويش، مفهومی -نوين مطابق با شرايط اجتماعی و سياسی اقتصادی قرن هجدهم جامعه اروپا، از تمدن داشته باشد، زيرا مارکس همواره سعی داشت، از گذرگاه طبقه پرولتاریا، به‌نظا اجتماعی بی طبقه، در حالت کلی آن یعنی تمدن برسد. شاید ازنظر مارکس تمدن می‌توانست، جامعه اشتراکی و بدون طبقه باشد که مالکیت خصوصی در آن وجود نداشته، عموم مردم بر ابزار تولید حاکم بوده و پرولتاریا حاکمیت دولت و قانون را از بین برده و در جامعه مالکیت جمعی و اشتراکی، برقرار نمایند. (مارکس، 1386: 24)

2. جامعه اشتراکی (تمدن کمونیسم)

کارل مارکس اندیشمند و جامعه‌شناس آلمانی -جزء کسانی بود که برای مراحل تاریخی تمدن، توقفگاه و پایانه ای مشخصی قائل بود، وی همواره بر این پندار بود که، سیر تکاملی تاریخ از کمون اولیه، نظام برده داری، فئودالی، سرمایه داری، کمونیسم یا تمدن نهایی مادی نظام اشتراکی در مرحله‌ی کمون پنجم پایانی آن پس از تحولات گوناگون خواهد رسید؛ به گمان مارکس در این قسمت پایانی از تاریخ اروپا، نظام های تولیدی در نهایت ترقی و پیشرفت خواهد بود و تمامی انسان‌ها در جهان آن روز از اقتصاد و حقوق اجتماعی به‌اندازه نیاز برخوردار خواهند شد، به گمان کارل مارکس در این مرحله از تمدن بشری مادی مالکیت خصوصی الغاء می شود، عرضه و تقاضا در نظام اقتصادی کمونیستی برخلاف نظام سرمایه داری به صفر می-رسید؛ (مارکس،1383: 16) از طرفی توزیع همگانی و جهانی می گردد.
مارکس بر اساس مطالعات پژوهشی اقتصادی خویش تمدن نهایی کمونیسم خود را مدیون تلاش شبانه‌روزی کارگران جهان، یا نظام پرولتاریا بود؛ با این رویکرد که در نظام اشتراکی او احساس نیاز به دولت و قانون به‌طورکلی از بین می رفت، دیگر انسان‌ها ملزم نبودند، برای برآورده شدن نیازهای مادی خود به تقسیم‌کار بپردازند؛ به پندار مارکس در این صورت مالکیت جمعی گسترش می‌یافت و هرکس به‌اندازه نیاز و استعدادش بهره مادی داشت؛ ثروت همگانی در اختیار عموم مردم قرار می گرفت، مارکس می پنداشت سیر نهایی تمدن ها به‌سوی نظام اشتراکی خواهد بود؛ به نظر وی همراه با تمدن کمونیسم وجدان افراد نسبت به روابط اجتماعی با یکدیگر با آنچه امروز هست بسی متفاوت خواهد بود؛ اصول عشق و فداکاری دور از خودخواهی و انضباط مشترک با رضایت آزادانه برقرار خواهد شد؛ خود بیگانگی سیاسی نیز پایان خواهد یافت نیرو¬های زنده که امروز اسیر تعدد دولتی هستند؛ برای بنای مدینه اشتراکی قابل‌استفاده خواهد بود؛ (تفضلی،162) كارل ماركس با اين اصل راهنما (کار مهم فيلسوفان آن نيست که دنيا را درک کنند بلکه تغيير آن است) در مرام خود معروف‌ترین و بانفوذترین مصلح اجتماعی قرن نوزدهم و بيستم شد که بيشتر از همه فيلسوفان افکار او ورد زبان گرديد؛ تحريف عقايد وی در نظام حکومتی موسوم به «کمونيستی شوروی » که فروپاشیده است، نام و شهرت او را در هاله¬ی از سنگينی و ابهام که شايد هیچ‌گاه از آن بيرون نيايد فرو برده شده است. (فليپ، 646)

3. تمدن سوزی مذهب در نظام اشتراکی

در تمدن اشتراکی مارکس دین جایگاه اساسی -نداشت، به خاطر همین هم از نظر جامعه‌شناسی او در مقابل کارکردگرایان قرار می¬گرفت، وی دین را محصول تضاد طبقاتی و ازخودبیگانگی می-پنداشت، ازنظر وی دین هم ابزار فریب‌کاری و ستمگری به طبقه زیردست جامعه بود و هم بیان اعتراض علیه ستمگری و نیز مایه تسلیم و تسلی در برابر ستمگر که دین با این رویکرد وی تمدن سوز بوده است مارکس این نوع پنداشت را از افکار ضد مذهبی داروین و فویرباخ به دست آورده بود، زیرا داروین هم‌نظر مارکس بود، فویرباخ نیز دین را وارونه و محصول خود بیگانگی تصور می کرد. (همیلتون،139) که فعالیت‌های جمعی در جهت تمدن سازی را به سستی می‌کشاند، ازاین‌رو دین و مذهب در مطالعات مارکس جایگاه بسیار متفاوتی داشت، وی برعکس پندار معتقدین وحی مذهب را در فضای کاملاً مادی جستجو می کرد، مارکس مذهب را پندار ذهنی و فعالیت‌های مادی مغز انسان تصور می کرد (مارکس،1383: 24) که قادر بود باعث سستی فعالیت‌های جمعی انسانی در جهت دست‌یابی به تمدن گردد.
از نظر مارکس مذهب مسیحیت که در شرایط آن روز طوری حضور داشت که بیشترین بهره ی ابزاری و مادی از آن را نظام سرمایه داری می برد. (همان) بدین‌صورت او مذهب را با این اوصاف قابل‌قبول و تکامل‌بخش جامعه متمدن نمی‌دانست، زیرا قادر نبود¬ که تمام مسائل مادی و روزمره انسان‌های آن روز را جوابگو باشد، همچنین در زندگی شخصی کارل مارکس مذهب نقش عمده‌ای برای تمدن سازی اشتراکی وی نداشت، پدر وی به خاطر جایگاه اجتماعی و حقوقی خود به‌راحتی و بدون مشکلی تغییر مذهب داده بود. (طبری،7) شاید این رویکرد مهم در زندگی مارکس برای بی‌اعتنائی به مذهب اثر ماندگار داشته است، مارکس در بیشتر اوقات مذهب را مانع تکامل تمدن می دانست و در رویکرد انتقادی خود مذهبی را در جامعه متمدن می پذیرفت که به گروه خاصی تعلق نداشته باشد، شاید مارکس در جستجوی مذهب جمعی بود که منافع مادی پرولتاریا را برآورده سازد و در مقابل نظام سرمایه داری از خود واکنش نشان دهد، و وی را در ساخت تمدن اشتراکی جمعی یاری دهد، او مذهبی را که این‌چنین نبود توهمی می پنداشت و تمدن سوز معرفی می کرد، لذا مارکس تعبیرات را در این -مورد تندتر می کرد، از نابودی دین سخن می گفت، به نظر وی محو و نابود شدن دین را در جهت تمدن سازی مادی خود درواقع خوشبختی مردم تصور می‌کرد. (رایت میلز، 24) شاید تصور آن را هم نداشت که در مصائب و مشکلات سیاسی و حیات اجتماعی و فردی دین واقعی راهنما تمدن بشری است و انسان را از فضای تنگ و تک‌بعدی می رهاند درواقع جدائی از دین می¬تواند معضل واقعی با کمبود معنویت برای سقوط یک تمدن باشد.
کارل مارکس که پدر و خانواده وی در اثر موقعیت اجتماعی تغییر مذهب داده بودند در زندگی خصوصی خود احساس ثابتی نسبت به مذهب نداشت، فقط روش های تند حاکمان را در برخورد متفاوت پیروان مسیحیت و غیر آن صحیح نمی-دانست. هم‌چنین معتقد بود که پیروان مذهبی حاکم آن چیزهایی را که مربوط به مذهب می شد با سایر اموری که ربطی به مذهب نداشت مخلوط می-کردند.
«اما بااین‌همه چنان منافقی است که جانب دیدگاه غیرمذهبی را می گیرد درحالی‌که هدفش فقط حفظ مذهب است». (مارکس،1383: 24)
پیداست با مخلوط شدن مذهب به عوامل غیرمذهبی نمی توان احساس ثابتی غیرقابل تغییر نسبت به آن داشت به نظر وی عوامل مذهبی اصول خود را در کوتاه‌مدت از دست خواهد داد و برای تمدن سازی مفید به نظر نمی رسند، گر چه این احساس در مارکس نسبت به مذهب احساس بی‌تفاوتی و در گذشت زمان نفرت ایجاد کرده بود، و مذهب را تمدن سوزمی دانست، شاید این احساس را تا آخر عمر محفوظ نگه‌داشته بود. مارکس از اینکه حاکمان مسیحی بین مسیحیت و سایر مذاهب تفاوت قائل می شدند احساس خوبی نداشت و در بیانات خود به آن اشاره می کرد و از سانسور مذهبی شکایت داشت.
«فرمان قدیمی سانسور ابداً اشاره ای به مذهب مسیحیت نمی کند، برعکس میان مذهب و تمام احزاب و فرقه های خاص مذهبی تمایز قائل می شود.»(همان)
کارل مارکس از تحریف مذهب به دست دولت‌مردان به نفع خود سخن داشته و نیز سوق دادن به‌سوی مسیحیت را اراده جدی دولت‌مردان پنداشته بود. در دستورالعمل سانسور جدید نه‌تنها مذهب به‌طور عام را به مذهب مسیحیت تبدیل می کرد، بلکه اعتقادات مذهبی ویژه ای را اضافه می کرد.(همان، 25) این تصویر ناشایست مارکس از مذهب او را به دل‌زدگی و دلسردی مذهبی کشانیده بود.

آسیب‌های مذهبی از نظر مارکس
کارل مارکس که خانواده اش با سفارش پدر در اثر موقعیت اجتماعی تغییر مذهب داده بود و از موقعیت مذهب یهود در جامعه آلمان آگاه بود مسیحیت را به‌عنوان مذهب عام اروپا و غرب موردنقد و انتقاد قرار می داد. (مارکس، 1383ب، 115) چنانچه پیداست گاهی  از کلمه مذهب به‌عنوان عام آن استفاده می کرد که با توجه به اطلاعات او خودبه‌خود منصرف به خاص مسیحیت غربی داشت، مذهب به اذعان مارکس از لوازم ضروری پیشرفت و تمدن نبود و انتقاد و آسیب‌شناسی آن در جهت رشد مدنی جامعه لازم بود. مارکس در نقد مذهب مسیحیت از تنافق سخن مي‌گفت. تنافقی که جایگاه مذهب و غیر آن را مشخص نمی ساخت. محدوده مسائل مذهبی و غیرمذهبی در رویکرد حاکمان مشخص نشده بود مارکس این تنافق را در راستای خردباوری حاکم این‌چنین مطرح می¬کرد:
«در 1819 هنوز خردباوری حاکم بود که مذهب را به‌طور عام به‌اصطلاح فرد می‌دانست. همین دیدگاه فردباوری به فرمان سانسور حاکم است؛ اما بااین‌همه چنان متنافقی است که جانب دیدگاه غیرمذهبی را می¬گیرد درحالی‌که هدفش فقط حفظ مذهب است.»(مارکس، 1383: 24)
پیداست با مخلوط شدن مذهب به عوامل غیرمذهبی نمی توان آن را حفظ کرد. در ادامه مارکس از تمایز مذهبی سخن داشت که در نظام غرب کاپیتالیستی بین مسیحیت و غیر آن به‌وضوح تفاوت و تمایز دیده می شد.
«فرمان قدیمی سانسور ابداً اشاره ای به مذهب مسیحیت نمی‌کند، برعکس میان مذهب و تمام احزاب و فرقه‌های خاص مذهبی تمایز قائل می‌شود.» (همان)
کارل مارکس از تحریف مذهب به دست دولت‌مردان به نفع خود سخن داشته است و نیز سوق دادن به‌سوی مسیحیت را اراده جدی دولت‌مردان پنداشته بود. در دستورالعمل سانسور جدید نه‌تنها مذهب به‌طور عام را به مذهب مسیحیت تبدیل می‌کرد، بلکه اعتقادات مذهبی ویژه ای را اضافه می‌کرد. (همان، ص25)
این تصویر ناشایست مارکس از مذهب او را به دل‌زدگی و دلسردی مذهبی کشانیده بود. مارکس از سیاست آمیخته با مذهب به‌شدت انتقاد کرده و رسمیت سیاسی مذهب را باور نداشته و از نظر او در حقیقت آمیختگی و آشفتگی اصول سیاسی با اصول مذهبی به دکترین رسمی تبدیل شده بود.(همان، 27) مارکس این آمیختگی و آشفتگی -را آسیب جدی پنداشته، از جدای اخلاق و مذهب که حاکمان به آن می پرداخته به‌شدت انتقاد می کرد و آن را تضعیف اخلاق و رشد بی‌رویه وجدان مذهبی -می دانسته است و اشاره نموده که اجازه دهید از این نوآوری‌های ناخوشایند سانسور یعنی از یک تضعیف وجدان اخلاقی و از سوی دیگر رشد شدید وجدان مذهبی بگذریم. (همان) فاصله اخلاق و مذهب از منظر مارکس ناخوشایند بود و مذهب را وسیله استفاده کاپیتال کشیشان مسیحی، را حامی نظام یا تمدن سرمایه داری می پنداشت. (مارکس،1380: 26) به نظر مارکس تمدن غرب سرمایه داری با روش نادرست در اقتصاد سیاست حوزه فکری و استفاده غیر صحیح از مذهب آسیب‌پذیر بود و با استفاده ابزاری از مذهب به مبانی تمدن آسیب می رساند

4- نقد ديدگاه ماركس در تمدن سوزی مذهبی

مذهب در جامعه اشتراکی مارکس هرگز جایگاه مناسب خود را نیافت، این مهم می تواند از عوامل مختلف سرچشمه گرفته باشد، امکان دارد مارکس به‌اندازه کافی در مورد دین و مذهب تحقیق و بررسی نکرده، از طرفی نگرش وی در مورد دین با زاویه خاص مادی بوده است، به خاطر همین نسبت به مذهب همواره انسانی زمینی و مادی می نگریسته است، در اندیشه مادی مارکس ادیان جزئی از مفاهیم و روش های ساخته انسان و جامعه ی انسانی مادی است، لذا تعبیرات زننده ای چون تریاک اجتماع، شادی کاذب، خود بیگانگی، انسان دربند دین را در مورد آن‌ها به کار می‌برده است. (صانع پور،143) نگرش مارکس در مورد مذهب با نقض مواجه بوده زیرا اولاً برخلاف ایده مارکس دین و معنویات از ضروریات جدانشدنی در پایه‌های ساخت تمدن های بشری است، هرچه علم و صنعت پیش رفت می کند، نیاز به دین و معنویت بیشتر احساس می‌شود
«هرچه در علم و صنعت پيشرفت میکنيم احتياج بشر به معنويات و دين بيشتر و محسوس‌تر میشود. نياز به ارزش های فکری در کنار امور مادی و جسمی و نياز به اخلاق در کنار امور سياسی و -فرهنگی و اقتصاد فزونی يافته است.» (مولانا، 1)
ادعای مارکس در مورد دین و مذهب به اعتراف چارلز رایت میلز کمونیست میانه‌رو نتیجه طبیعت‌گرایی و جبرگرایی تاریخی وی بوده است، مارکس تاریخ را عامل پادش و کیفر انسان می-دانسته. «تاريخ بود که جوامع و طبقات را «پاداش می داد» و «کيفر می کرد» نه پروردگار». (رایت میلز، 7) به خاطر همین هم آرنولد توین بی وی را ملحد اومانیسم می دانست و معتقد بود که به‌جای خدا ضرورت تاریخی را جانشین نموده است
«مارکسيسم نظير داروینیسم و ادعای جانشينی یهودی گری و مسيحيت و اسلام را داشت. جانشين موردادعای وی برای اين اديان طبيعت بود که -کنش گزينشی آن موجب بقای نژادهای برتر مطلوب گرديده است و جانشين مارکس برای يهوه ضرورت -تاريخی بود.» (توین بی،264)
درحالی‌که فطرت انسان‌ها میل و گرایش به خداپرستی را همواره در طول تاریخ اقوام و گروه‌های متفاوت همراه خود داشته و انبیای الهی برای هدایت و بیداری فطرت انسان‌ها برانگیخته شده اند
«در رابطه با آنچه مربوط به تأثیر فطریات ثابت انسانی است این گفته درست نیست. قسمتی از قواعد زندگی در همه ادوار و ازمنه و در همه کشورها جاری است به فطریات وابسته است که بلا تفسیر است» (طبری، 323)
دین و مذهب چنانچه خواهد آمد جزء قواعد کلی زندگی ساز تمدن انسانی است که در فطرت انسان‌ها نهفته، انسان‌های امروزی پس از سال‌ها تجربه های تلخ و ناگوار دریافته اند که بدون توجه به این نیاز فطری نمی توان به حیات تمدنی خود ادامه دهند برخلاف ادعای مارکس که دین را مایه رکود و سستی انسان تصور می‌کرد. (صانع پور، 143) تمدن‌های بزرگ و زنده جهان با بیشترین جمعیت «اسلام، مسیحیت، یهود» ریشه الهی و فطری دارند هانتینگتون برخورد امروزی تمدن‌ها را فرهنگی در ادیان جهانی می داند. (امیری، 85) تمدن غرب هم پس از گذر تجربه های طولانی به رویکرد مذهبی بازگشته است و در نقض گفتار مارکس که مذهب را حامی سرمایه‌دار ستم‌پیشه می¬دانست، میان رفتار کشیشان مسیحی و احساسات مذهبی تفاوت قائل است.
«بورژوازی مدرن از نو به مذهب رو کرده است و از آن چون حربه‌ای در برابر خطراتی که نظم اجتماعی را تهدید می کند بهره گرفت، ولی نهادهای کلیسا و روحانیون و نظام‌های الهی‌شان را باید از احساسات مذهبی که مرهم دردهای انسان‌های ستم دیده و تحقیرشده است جدا کرد.» (صانع پور، 321)
در رویکرد جدید تمدن غربی، دیدگاه نسبت به دین کاملاً متفاوت شده، این تمدن نه‌تنها دین را لازمه حیات تمدنی، بلکه سپری در برابر فروپاشی و ازهم‌گسیختگی می داند، دکتر نصر نیز برای تمدن اسلامی ویژگی خاص و متمایزی قائل است که با استفاده از میراث تمدن‌های دیگر و نبوغ خود توانسته تغییر و دگرگونی بی نظیری در جهان به وجود آورده است.

«به‌محض آنکه روح وحی اسلامی از ميراث تمدن-های گذشته و از طريق نبوغ خود، تمدنی به وجود آورد که آن را به‌صورت مشخص اسلامی ناميد، در اين تمدن توجه اصلی از تغيير و «تطابق» به‌جانب ديگری معطوف شد» (نصر، 2)
در این تمدن علوم و فنون با بهره‌وری از سرچشمه وحی در عین ثبات دائمی تغییر و دگرگونی عمیقی پیدا کرده است
«فنون و علوم دارای ثبات و «تبلوری» شدند که مبتنی بر تغییرناپذیری اصولی بود که اين -فنون و علوم از آن‌ها پيدا شده بودند و همين -ثبات است که امروز در مغرب زمين آن را با رکود و سترونی اشتباه می کنند.» (همان)
تمدن اسلامی با محوریت وحی و ارتباط با عالم غیب، پس از بعثت پیامبر اسلام (ص) در میان تمام بنیان گذاران ادیان بدون تردید برجسته ترین جایگاه را داشت. (رژوزبورلو، 22) باوجود شخصیت ممتاز و پرورش یافته وحی یعنی حضرت محمد (ص) با رسیدن به پیامبری در مدت بیست‌وسه سال توانست تمدن دینی به وجود آورد که گسترش و نفوذ آن دنیای قدیم را به‌طورکلی دگرگون سازد. (هانری و لوران، 66) این تمدن ویژگی‌های منحصربه‌فردی داشت که نظیر آن را نمی توان در میان دیگر تمدن ها یافت.
تمدن اسلام با نزول وحی به قلب پیامبر و امر به خواندن آغاز گردید آموختن درسی بود که هر مسلمان به‌عنوان فرض (واجب) از پیامبر خود فراگرفته و به ترجمه تصحیح و اضافه کردن به متون علمی و ابداع علوم جدید می‌پرداختند. (شوقی، 11)
حقوق وظایف و اعتقاد و احکام اجتماعی باعث تشکیل امت اسلامی، اتحاد مادی و معنوی آن‌ها می گشت. (هانری و لوران، 8)
عامل مهمی دیگری که در پیدایش تمدن اسلامی اهمیت داشت هدایت الهی و تعالیم انبیاء بود که استعدادهای درونی و فطری انسان‌ها شناخت‌ها و باورها ارزش‌ها گرایش‌ها رفتارها و کردارها را هدایت و شکوفا می کرد. (کاشفی، 1378)
تمدن اسلامی در طی تاریخ تمدن‌های عالم تنها تمدنی بود که با توجه به زمان و مکان خود منشأ به وجود آمدن فرهنگ عظیمی بود که امروزه تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌های انسانی مدیون آن می-باشند. (زرین کوب، 3) محمد (ص) در اولین فرصت مدینه را محل ایجاد سازمان اجتماعی جدیدی به امت کرد که تمام قبایل و طوایف اطراف را تحت پوشش خود قرار میداد در نوع خود نظیری نداشت. (رژوزبورلو، 26) این تمدن، اسلام را ادامه تمامی ادیان الهی، آیین موسی (ع)، آیین مسیح (ع)، و احیای یکتاپرستی محض ابراهیم (ع) می-داند (همان،33)
تمدن اسلامی وقتی پا به عرصه ظهور گذاشت که انسان‌ها از جنگ و کشمکش میان دو تمدن بزرگ، یعنی ایران و روم به‌شدت خسته شده بودند و این دو تمدن هم به علت نزاع دائمی رو به افول بودند. (کمال، 216) حضرت رسول (ص) تمدن اسلامی را بر پایه وحدت دینی و اخوت اسلامی بنیان‌گذاری کرد. (همان، 217)
برخلاف نظر مارکس که دین را تریاک اجتماع می دانست و معتقد بود از بین بردن دین که نشانه شادی کاذب انسان، برای شادی واقعی او ضرورت داشت، وی ریشه ازخودبیگانگی را در اعتقاد بی‌اعتقادی خدا می پنداشت، فکر می کرد تنها زمانی می شود وجهه ی جمعی بشر را متفق ساخت که انسان خود را از حاکمیت و مالکیت خدا رها ساخته باشد و جامعه انسانی مالک و حاکم حقیقی تاریخ شود. (صانع پور، 145)

نتیجه گیری
دین هم تمدن را به وجود می آورد هم آن را در عرصه های مختلف اجتماعی، سیاسی، علمی فرهنگی و اقتصادی رهبری می¬کند هم نیاز های درونی و فطری او را برآورده می¬سازد درحالی‌که طبیعت یا ضرورت تاریخی قادر به چنین کاری نیست، پس مارکس در حوزه مذهب بسیار محدود نگریسته و آن را با عمل اشتباه کشیشان کلیساهای کاتولیک و پروتستان، عالمان یهودی مخلوط تصور کرده است. (مصانع پور،321) برعکس تتبع ژرف مارکس در حوزه اقتصاد و اقتصاد سیاسی، یافته های مارکس در مورد دین و مذهب بسیار سطحی و گذرا بوده است، تحقیقات گسترده و دامنه داری در حوزه مذهب نداشته است به گمان ما مارکس نتوانسته بود، از حوزه تفکر مادی خود در جستجوی مذهب گام وسیعی بردارد، او فقط در چهارچوب فکری ماتریالیسم، مذهب را تصور می نموده، به خاطر همین هم نمی تواند گفتارهای او در مورد مذهب موردپذیرش باشد، به‌طور خاص مارکس در مورد اسلام نظر روشنی نداشته شاید فرصت آن را پیدا نکرده که مطالعه عمیقی را نسبت به مذهب اسلام داشته باشد. ناگفته نماند که امروزه جایگاه مذهب بخصوص اسلام در جهت تمدن سازی تحول بسیار ژرفی پیدا کرده است، حضور فوق‌العاده و میلیونی جمعیت انسانی مسلمان در کشورهای پیشرفته و متمدن غربی و آمریکایی حکایت از رویکرد تمدنی جدید مسلمین با مبانی دینی و مذهبی دارد.

دین اسلام با رویکرد جدید تمدنی پس از سقوط کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی به قلب این اتحادیه برگشته است و فعالیت‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی خود را با تکاپوی غیرقابل‌پیش‌بینی آغاز کرده است، نگاه پژوهشی توسعه اسلام و جوامع اسلامی با رویکرد تاریخی، فرهنگی هنر و زمینه‌های اجتماعی و سیاسی فزونی خاصی پیدا کرده است جمعیت میلیاردی مسلمانان جهان، تلاش علمی و گروهی دانشمندان مسلمان با رویکرد تمدنی زمینه ی پروژه‌های گسترده ی و بین‌المللی را در جهت تجدید حیات تمدنی دوباره مسلمین فراهم کرده است. افزایش قابل‌توجه جمعیت مسلمانان در جهان بخصوص در کشورهای غربی بستر مناسب مردمی را برای تأمین نیروی انسانی کافی برای ساخت تمدن اسلامی دینی آینده فراهم می‌آورد. فعالیت احزاب اسلامی در کشورهای مختلف جهان مسلمین عالم را برای نظم دهی تازه ی از تمدن اسلامی با پایه‌های دینی پیش را آماده می کند. تحولات اقتصادی در زندگی اجتماعی مسلمین و تلاش برای گسترش اقتصاد اسلامی در جهان با پایه‌های اقتصادی تمدن اسلامی را با رویکرد مذهبی نمود دیگری می‌دهد. اسلام‌خواهی فرهنگی گسترده در جهان و روی‌آوری پژوهشگران دینی به اسلام چهره ی فرهنگی تمدن آینده اسلامی با رویکرد تازه ی پژوهشی کاملاً دگرگون خواهد کرد. پیروزی نظام اسلامی در جهان امروزه، جهت‌گیری مسلمانان را برای دست‌یابی به تمدن اسلامی با رویکرد دینی و مذهبی افزایش چشمگیری بخشیده است.

منابع
1. ابوخلیل شوقی، الحضاره العربیه الاسلامیه، جماهیرالعربیه اللیبیه، الشعبیه الاشتراکیه العظمی.
2. امیری، مجتبی، هانتنیگتون و منتقدانش نظریه برخورد تمدن ها، تهران، وزارت خارجه، 1382.
3. تفضلی فریدون، تاریخ عقاید اقتصادی، (از افلاطون تا دوره معاصر)، تهران، نشر نی، 1375.
4. توين بی آرنولد تاريخ تمدن تحليلی از تاریخ جهان از آغاز تا عصر حاضر، يعقوب آژند، چ‌آرين، نشر ملی، تهران، 1366.
5. جعفری محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج‌البلاغه، نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول، تهران 1359.
6. حمید مولانا، ظهور و سقوط مدرن، تهران، کتاب صبح، اول، 1380.
7. رایت میلز چارلز، مارکس و مارکسیسم، رفیعی مهرآبادی، نشر خجسته، تهران 1381.
8. رفیعی مهرآبادی، تاریخ قرن بیستم دانشگاه کالمبیا، دفترمطالعا سیاسی وبین المللی، تهران 1382.
9. زرین‌کوب عبدالحسین، کارنامه اسلام، تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، 1362
10. ژوزف بورلو، تمدن اسلامی، اسدالله علوی، مشهد: بنیاد پژوهش‌های اسلامی، 1386
11. سپهری محمد، علم و تمدن در عصر امویان، رساله دکترای تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات 1376، 1377.
12. سیمبر، رضا، موسوی سیدنظام، قاسیمیان روح الله، تاثیر انقلاب اسلامی برخیزش های مردمی درجهان عرب، فصلنامه علمی پژوهشی انقلاب اسلامی، سال سوم شماره 11تابستان 1393.
13. صانع پور، مریم، خدا و دین در رویکرد اومانیستی، تهران، موسسه فرهنگی دانش و اندیشه 1381
14. طاهری، ابوالقاسم، تاریخ اندیشه‌های سیاسی درغرب، تهران نشر قومس سال 1379.
15. طبری، احسان، شناخت و سنجش مارکسيسم، انتشارات اميرکبير، تهران، 1368.
16. طوسی، محمد بن محمد خواجه نصير، اخلاق ناصری، تصحيح مجتبی مينوی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1369.
17. علمداری کاظم، بحران جهانی و نقدی بر نظریه ¬برخورد تمدن‌ها و¬ گفتگوی تمدن‌ها، تهران، توسعه، 1380.
18. علمداری، کاظم، بحران جهانی و نقدی برنظريه برخورد تمدنها و گفتگوی تمدنها، توسعه، تهران، 1380.
19. کاشفی محمدرضا، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی، قم، جامعه المصطفی العالمیه، 1378.
20. کمال، شبانه محمد، الاسلام فکرا وحضاره، دارالعلم العربیه، 2008.
21. گروه نویسندگان، به سر پرستی محی الدین، اسلام درمسکو، ترجمه دیمتیری دیبانف، مرکزبین المللی تجمه ونشرالمصطفی، قم 1395.
22. مارکس کارل، درباره تکامل مادی تاريخ، دو رساله و 28 نامه، خسرو پاشا، نشر دیگر چ 1380.
23. مارکس کارل، سرمایه، نقدی بر اقتصاد سياسی، حسن مرتضوی، انتشارات آگاه تهران 1386.
24. مارکس کارل، فقر فلسفه، آرتين آرا کل، تهران، اهورا، 1383.
25. مارکس، کارل، سانسور و آزادی مطبوعات، حسن مرتضوی، تهران، اختران، 1383.
26. مهینی، محمدعلی، گفتگوی فرهنگ و تمدن‌ها، نشر ثالث، چ 1379.
27. میکل هانری آندره و لوران، تمدن اسلامی، حسن فروغی، تهران، سمت، 1381.
28. نصر، سید حسین، علم و تمدن در اسلام، احمد آرام، تهران انتشارات علمی و فرهنگی 1384.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

آخرین مطالب