پنج‌شنبه 10 اسفند 1402 برابر با Thursday, 29 February , 2024

نگار من که به مکتب نرفت…(گفتگو با استاد مصطفی دلشاد تهرانی)

[مصطفی دلشاد، به سال 1334 شمسی در تهران متولّد شد. از مؤسسه آموزش عالی آمار و انفورماتیک تهران، در رشته «آمار در ریاضی» مدرک کارشناسی گرفت و هم زمان، تحصیل علوم دینی را نیز پیگیری نمود و در سال 1364 بود که تحصیل در سطوح عالی حوزه (درس خارج) را آغاز کرد. دلشاد، به زبان های انگلیسی، عربی، آلمانی و فرانسه آشنایی دارد و کتاب «دومین انقلاب سوسیالیستی»، اثر تاتیاناز اسلاوسکایا، به قلم او از انگلیسی به فارسی ترجمه شده است. وی علاوه سابقه طولانی تدریسِ آمار و ریاضی، تعلیم و تربیت، تاریخ اسلام و نهج البلاغه در دانشگاه های: تهران، علامه طباطبایی، تربیت معلّم و … برخی مسئولیت های آموزشی – فرهنگی را نیز در وزارت خانه های آموزش و پرورش، آموزش عالی و ارشاد، به عهده داشته است. تاکنون، تنها در موضوع سیرۃ پیامبر و اهل بیت، چهارده عنوان کتاب از وی منتشر شده است که برخی از آنها عبارت اند از: سیره نبوی (در سه جلد: سیره فردی، سیره اجتماعی و سیره مدیریتی)، حماسه حسینی و ظهور حقیقت آدمی، دولت مهدی – سیرت مهدی، میراث ربوده (تحلیلی بر رویداد سقیفه)، جمال دولت محمد، دولت آفتاب (اندیشه سیاسی وسیره حکومتی امام علی)، و …].
استاد! به عنوان اولین سؤال بفرمایید چه شد که شما به سیره نویسی پیامبر(ص) و امامان(ع) روی آوردید؟
پیش از پیروزی انقلاب، مدّتی مشغول تحقیقی ترتیبی و همین طور یک تحقیقی موضوعی در قرآن کریم و همچنین حدیث خوانی و جستجوی موضوعی در احادیث بودم و در ضمن این مرور و مطالعه، با مسأله ای رو به رو شدم که ایا می توان بر اساس کتاب و سنّت، نمونه ای عملی برای زندگی در حوزه های مختلف استخراج کرد؟ و این در حالی بود که برخی این ایراد را مطرح می کردند که اسلام، فاقد یک مدل عینی برای زندگی امروز است.
با این دغدغه مقداری فیش تهیه کرده بودم؛ ولی به طرحی کلی در این باره دست نیافته بودم. پس از انقلاب، این مسأله برایم جدّی تر مطرح شد و دیدگاه های شهید مطهری درباره ثابتات و متغیرات این و سیره نبوی هم کمک کرد تا به یک طرح نسبتاً جامع درباره سیره پیامبر اکرم(ص) و دیگر معصومین برسم. با این دید که براساس قرآن کریم و مجموعه احادیث و تاریخ زندگی معصومین(ع) و رفتارشناسی آنان، می توان بر یک مجموعه اصول راهنمای کلی، عملی، ثابت و مشخص برای زندگی دست یافت، به این معنا که اصول مورد نظر (سیره در معنای حقیقی آن) اصول حاکم بر زندگی همه معصومین است، یعنی یک سیره داریم و آن، سیره نبوی است و سیره دیگر معصومین، امتداد همان سیره است.
به این منظور به جستجو در قرآن کریم و احادیث و زندگی معصومین پرداختم و منابع تفسیری و حدیثی شیعه و سنّی و منابع تاریخی در رشته های مختلف و نیز منابع فرعی را که ممکن بود مشتمل بر مطالبی در این جهت باشند، شناسایی نمودم و تا سال 63 به فیش برداری مشغول بودم و تقریباً طرحی که می خواستم شکل گرفت و سیره را به هفت محور تقسیم کردم: سیره فردی، سیره اجتماعی، سیره مدیریتی، سیره خانوادگی، سیره سیاسی، سیره نظامی و سیره اقتصادی. از سال 63 تا 67 این مطالب را در کلاس های درسی خود نیز مطرح کردم تا ضمن تدریس، تدوین بهتری از آنها نیز صورت گیرد و بعد هم که نوارها پیاده شد و به کار مجدد بر روی آن مطالب پرداختم.
در مجموعه کتابهایی که تحت عنوان «سیره نبوی» از شما به چاپ رسیده است و به ویژه در سیره مدیریتی پیامبر(ص)، مروّت و مدارا اولین بحثی است که به آن پرداخته اید. ایا انتخاب این ویژگی از پیامبر(ص) برای شروع کتاب ها، دلیل خاصی دارد؟
بله، در سیره اجتماعی پیامبر، نخستین اصلی که مطرح شده است، اصل رِفق و مُداراست دلیل تقدم آن هم این است که رفق و مدارا مهم ترین قاعده در تمام روابط و تعامل های انسانی است و هیچ چیز مانند رفق و مدارا در ساماندهی و تنظیم روابط درست اجتماعی نقش ندارد و پیامبر اکرم(ص) و اوصیای آن حضرت، بیش از هر چیز از آن بهره گرفته اند و هنر بزرگ آن پیام آور الهی در هدایت آدمی هم بر این اصل اساسی استوار بوده است، به طوری که آن حضرت با رفق و مدارا توانست جامعه جاهل و متعصّب آن زمان را متحول سازد.
در حقیقت، خوی نرم پیامبر بود که دل ها را جذب می کرد و اُلفت می بخشید و جان های گریزان را گرد می آورد و اگر این روحیه نبود، و این اصل مهم اجتماعی و مدیریتی اعمال نمی گشت، قطعاً پیوند میان دل ها و وحدت در جامعه و آن حرکت بزرگ اصلاحی میسّر نمی شد، چنان که خدای سبحان در سوره آل عمران (ایه 159) به صراحت تمام، این حقیقت را بیان فرموده است که:
«به لطف رحمت الهی، با آنان نرمخوی و پس مِهر شدی، و اگر درشت خوی و سخت دل بودی بی شک از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آموزش بخواه».
بنابراین رسول خدا(ص) رسالت خود را با رفق و مدارا پیش برد و این اصل در تحول انسان و جامعه به سوی کمال و اصلاحات اجتماعی نقشی کلیدی دارد. پیامبر اکرم(ص) نیز در مواردی رسالت خود را بر این اساس معرفی فرموده، چنان که حدیثی آمده است:
«پروردگارم مرا به مدارا باورم فرمان دار، همان گونه که مرا به تبلیغ رسالت فرمان داد».
با توجه به تغییر شرایط زندگی انسان ها نسبت به 1400 سال پیش، و در دنیای متمدن و متجدد امروزی که از نظر امکانات و ارتباطات میان افراد آن در سراسر جهان با شرایط آن زمان قابل مقایسه نیست، به نظر شما سیره زندگی پیامبر(ص)، برای جوانان امروزی، چطور و تا چه اندازه می تواند کاربردی و قابل اجرا باشد؟
اتفاقاً دغدغه بنده هم این بوده است که ایا می توان بر اساس قرآن کریم و آموزه های زندگی معصومین به یک مدل کاربردی و قابل اجرا برای زندگی دست یافت یا نه؟ و پاسخی که یافتم، این بود که می توان از این طریق به مجموعه اصولی راهنما دست یافت که این اصول، فطری و مانند اصول برهانی هستند، و به دلیل فطری بودن و برهانی بودنشان ثابت و قابل پیروی در همه زمان ها و برای همه مردمان خواهند بود؛ یعنی در عین آن که مشکل امور و جزئیات مسائل تغییر می یابد، اصولی کلی بر زندگی و رفتارها و عملکردها حاکم باشد، مثلاً در زندگی اجتماعی اصولی مانند اصل رفق و مدارا، اصل عدالت اجتماعی، اصل شورا، اصل تعاون و … ، اصول خاصّ یک زمان و ویژه یک گروه از مردمان نیستند و می توانند راهنمای عمل برای همگان و در هر زمان باشند.
بنابراین می بینیم که هر چه تمدن بشری پیچیده تر شود و هر چه امکانات بیش تر گردد و هر چه ارتباطات گسترده تر شود، قواعد و قوانین نظری و امور فطری، دگرگونی نمی یابند. هر چند شکل مسائل، عوض می شود، ولی آنچه فطری است، برقرار است و به تعبیر قرآن کریم: «فطرت خدایی» که خداوند، مردمان را بر اساس آن فطرتْ سرشته است، تغییرپذیر نیست».
با این رویکرد، مشخص می شود که امروزه هم هر انسانی، به ویژه جوانان که از نظر فطرت سرزنده ترند و گرایش های فطری شان قوی تر است، به سیره ای سامان یافته براساس نقشه فطرت خدایی نیاز دارند.
آنچه تا کنون در رابطه با امّی بودن پیامبر(ص) مشهور است، حکایت از این دارد که ایشان بی سواد بوده اند و قادر به خواندن و نوشتن نبوده اند. ابتدا بفرمایید که ایا این ادعا مستندات کافی دارد یا نه؟ و اگر آن را می پذیرید، به نظر شما چرا پیامبری که تا این حد مسلمانان را به سوادآموزی و علم اندوزی تشویق می کردند و حتی آزادی اُسرای جنگی را منوط به سوادآموختن به 10 نفر از مسلمانان کرده بودند، خودشان تا پایان عمر شریفشان، خواندن و نوشتن را نیاموختند؟
قرآن کریم در ایات 157 و 158 سوره اعراف، پیامبر اکرم(ص) را چنین معرفی کرده است: «الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النّبِی الأُمِی … فَآمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ النَّبِی الأُمِی …» ؛ یعنی: «آنها کسانی هستند که از فرستاده خدا، پیامبر امّی، پیروی می کنند… پس به خدا و فرستاده او، پیامبر اُمّی، ایمان آورید…».
بنابراین؛ قرآن کریم، پیامبر اکرم را «اُمّی» معرفی کرده است؛ امّا این که مفهوم امّی بودنِ پیامبر چیست، سه احتمالْ مطرح است: اوّل این که بگوییم امّی به معنای درس ناخوانده و به مکتب نرفته است، و نه لزوماً بی سواد. دوم، امّی به معنای کسی است که از میان امت یا از متن امّت است و از توده مردم برخاسته است. سوم، اُمّی به معنای کسی است که منسوب به اُمُّ القُری است؛ یعنی در مکّه متولد شده و از آن جا برخاسته است.
این که کدام احتمالْ قوی تر یا صحیح تر است، براساس قراین ایات و روایات و تاریخ زندگی پیامبر(ص)، احتمال نخست، درست تر به نظر می رسد که البته این سه احتمال، غیر قابل جمع نیستند.
بنابراین، پیامبر اکرم پیش از بعثت، نزد هیچ کس درس نخوانده و کتابت نیاموخته است، و پس از بعثت نیز عملی انجام نداده است که بیانگر این امر باشد. شواهد ایات و روایات و تاریخ هم مؤید این نظر است در سوره عنکبوت (ایه 48) آمده است: «پیش از این نه کتابی می خواندی و نه با دست خود، چیزی می نوشتی که در این صورت قطعاً باطل اندیشان به شک می افتادند».
برخی روایات نیز بیانگر همین حقیقت است، از جمله حدیث حضرت رضا(ع) که شیخ صدوق در کتاب «عیون اخبار الرضا» آورده است که: «رسول خدا، کتابی نیاموخت و به نزد هیچ معلّمی نیز آمد و شد نداشت».
امّا حکمت این ویژگی، به بیان قرآن کریم، کاملاً روشن است. اگر پیامبر در نزد کسانی درس گرفته و یا کتابت آموخته بود، مشرکان به راحتی رسالت آن حضلرت را زیر سؤال می بردند و در آن، تردید روا می داشتند که پیامبر آنچه را که آورده است از جایی آموخته و فراگرفته است، چنان که هم اکنون هم سخن های باطلی در این باره می گویند و کتاب هایی هم نوشته اند؛ امّا به تعبیر زیبای حافظ: «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه، مسئله آموز صد مدرّس شد».
مسلّم است که پیامبر اکرم(ص) نزد هیچ کس درس نخواند، و کتابت نیاموخته است؛ امّا ممکن است به تعلیم الهی قادر به خواندن و نوشتن بوده، ولی به سبب مصلحتی که اشاره شد – که مصلحتی اساسی بوده است – عملی انجام نداده که این حقیقت، آشکار شود؛ امّا در این که پیامبر مسلمانان را به سوادآموزی و علم اندوزی تشویق می کردند، تردیدی نیست و این تأکید و تشویق، با درس نیاموختن پیامبر نزد هیچ انسانی و اتّصال آن حضرت به منبع علم الهی، منافات ندارد. آن حضرت، به دریای علم الهی متصل بود و از همگان می خواست که اهل علم و معرفت باشند که او خود در مدارج علم و معرفت، به بالاترین مرتبت رسیده بود.
با توجه به اینکه پیامبر اسلام(ص) از همان آغاز دوره نوجوانی و جوانی (قبل از بعثت)، به مخالفت با آداب و رسوم و هنجارهای حاکم بر جامعه جاهلی زمان خویش (بویژه رسوم مذهبی) پرداختند، لطفاً بفرمایید که ایا ایشان معیارو دلیل خاصی برای انجام دادن این کار داشتند؟ و اگر در زمان ما نیز جوانانی آداب و رسوم حاکم بر جامعه خود را مغایر با ارزش های درونی و فطرت خود بیابند، ایا درست است که از آنها دست بکشند و یا به مخالفت با آنها برخیزند؟
مخالفت با آداب و رسوم پَست و روابط و مُناسبات جاهلی، و خرافات و آموزه های باطل، امری فطری، عقلی و دینی است، و هر انسانی بر اساس فطرت سلیم و عقل و قدرت تشخیص و شأن دینی خود، آنها را نمی پذیرد و از آنها روی گردان است و این، خاص پیامبر اکرم(ص) و یا افرادی معین نیست و معیار نپذیرفتن خرافات و اباطیل، در درجه اوّل، عقل و فطرت است و همه ادیان هم با خرافات و امور باطل، به مقاله برخاسته اند.
برای خیلی از جوان ها این سؤال مطرح است که: چرا پیامبر(ص) با اینکه به آزادی های سیاسی و اجتماعی و مساوات و برابری، بسیار اهمیت می دادند، با برده داری مخالفتی نکردند و حتی خودشان و هسمرانشان و اعضای خانواده شان، غلامان و کنیزانی داشته اند؟
ابتدا لازم است توجه داشته باشیم که اسلام، نه به وجود آورنده برده داری است، نه تایید کننده آن، و نه در پی حفظ و تداوم بخشیدن به آن بوده است، بلکه پیامبر(ص) در شرایط اجتماعی خاصی ظهور کرد که در آن شرایط برده داری به صورت یک امر اجتماعی کاملاً پذیرفته شده و جزئی از بافت اجتماعی آن زمان بود و در صدر آن بود که برده داری را از جامعه انسانی بزدایه ولی باروش خاص خودش، زیرا در آن شرایط هر روش دیگری به بحرانی اجتماعی می انجامید که تمام اصلاحات اجتماعی – فرهنگی را به بن بست می کشایند، و حتی خود بردگان نیز آمادگی چنین تحولی را نداشتند و قطعاً گرفتار ستم های مضاعف می شدند و در آن صورت تنها شکل برده داری تغییر می کرد ولی رسم آن ادامه می یافت. در چنین شرایطی، اسلام با مطرح کردن یک سلسله مبانی، اصول و روش ها راه حلی بنیادی را مطرح کرد تا یک دگرگونی اساسی شکل گیرد و آن گونه مناسبات غیر انسانی به مناسباتی کاملاً انسانی تحول یابد.
اسلام با مطرح کردن مبانی خود یعنی مباحث نظری زیر ساختی – که هیچ حرکت اصلاحی بدون آن راه به جایی نمی برد – مانند نوع نگاه به انسان و جایگاه و مرتبه او، و قدر و ارزش نوع انسان و مناسبات انسانی به تغییر بینش ها پرداخت تا بر اساس آن، تغییر رفتارها و روش ها به درستی تحقق یابد؛ و با مطرح کردن قواعد کلی عملی ثابت، مانند اصل اعتدال و اصل تدرّج (اصلاح تدریجی)، به اعمال و رفتار و ساختارهای اجرایی، جهتی مناسب بخشید؛ و با روش ها و راه کارهایی به تناسب شرایط، افراد، زمان و مکان و امور متغیر دیگر، بستر لازم را برای تغییرات مورد نظر خود فراهم کرد. در رویارویی با برده داری، اسلام مبانی خود را به طور روشن بیان کرد، اصول خود را مطرح ساخت و روش هایی را برای تحول تدریجی آن به سوی خواسته والا و انسانی خود سامان داد.
احکامی که اسلام در این جهت مطرح کرد سه قسم است: احکامی که نقش بازدارندگی دارند، یعنی مانع تعدّی و ستم به بردگان می شود؛ احکامی که نقش تأمین روابط انسانی را دارد، یعنی اشخاص را وا می دارد که با بردگان کاملاً انسانی رفتار کنند و احکامی که نقش آزادسازی دارد، یعنی با زمینه سازی فراهم شده اسباب آزادی بردگان تدارک گردد؛ چنان که در سوره بقره ایه 177، سوره نساء ایه 92، سوره مائده ایه 89، سوره توبه ایه 60، سوره مجادله ایه 3 و سوره بلد ایه 13 دستوراتی در این خصوص آمده است.
از نظر اسلام نوع انسان گرانقدر و با ارزش است و واجد کرامت و شایسته همه کمالات انسانی است، و تنها میزان برتری انسان ها تقواست و هیچ انسانی برده یا کنیز به دنیا نمی اید، و همه انسان ها آزاد به دنیا می ایند، و آزادی حق ذاتی انسان ها است که خداوند به آن ها داده است. ایات قرآن کریم و روایات بسیار حاکی این حقیقت است.
برای مثال در ایه 13 سوره حجرات می خوانیم: «ای مردم! ما شما را از مرد و زنی آفریدیم، و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. بی شک گرامی ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست».
در اینجا قرآن همه اختلاف های طبقاتی را نفی کرده است و از نظر او هیچ انسانی بر انسان دیگر، هیچ برتری و تفاخری ندارد مگر به تقوا.
ایه اوّل سوره نساء هم در این موضوع، اهمیت فراوانی دارد. ظاهر ایه، گواه آن است که همه انسان ها از یک پدر و مادرند، و ایه شریفه در مقام آن است که بگوید حقیقت افراد انسان یکی است و تمام آنان با همه تنوّع و کثرتی که در بینشان مشاهده می شود، از یک اصل اند و از ریشه واحدی منشعب شده و روبه ازدیاد گذاشته اند.
این ایه عزیز، برای معرفی خدایی که بر تمام اعمال انسان ها نظارت دارد، به یکی از صفاتی اشاره می کند که ریشه وحدت اجتماعی بشر و مساوات انسان هاست: «همه شما را از یک تن آفرید». بنابراین، امتیازات و افتخارات موهومی که هر دسته ای برای خود درست کرده اند، از قبیل امتیازات نژادی، زبانی، منطقه ای، قبیله ای و مانند آن، بی معنا و باطل است؛ زیرا همه انسان ها از یک اصل، سرچشمه یافته اند و فرزندان یک پدر و مادرند، و این، خاستگاه مساوات بنی آدم است.
پیامبر اکرم(ص) هم در مهم ترین مواقع و در حساس ترین مواضع این اصل اساسی اسلام را اعلام می کرد و به گوش همگان می رساند. برای مثال هنگامی که مکّه فتح شد و اسلام در حاکمیت قرار گرفت، پیامبر اکرم(ص) خطبه ای خواند و مساوات همه انسان ها را اعلام فرمود: «ای مردم! آگاه باشید که پروردگارتان یکی است و پدرتان هم یکی است. بنابراین بدانید که نه عربی را بر عجم، و نه عجمی را بر عرب، و نه سیاهی را بر سفید، و نه سفیدی را بر سیاه، برتری ای نیست، مگر به تقوا. ایا [این حقیقت را] ابلاغ کردم؟». گفتند: آری! فرمود: «پس حاضران به غایبان، ابلاغ کنند».
ایشان همچنین در خطبه ای که در حَجّه الوداع ایراد کردند همین حقیقت والا و اساسی را بیان فرمودند و در موارد متعدد دیگر هم آن را یادآور شده اند.1 و 2
و امیرمؤمنان حضرت علی(ع) هم در خطبه ای فرمود: «مردم! بی گمان آدم، هیچ یک از فرزندان خود – نه مرد و نه زن – را مرده متولّد نکرد و همه مردم، آزادند».
پس مشاده می کنید که چه از نظر قرآن و چه از نظر معصومین(ع)، همه مردم، آزاد به دنیا می ایند و آزادی حقّ ذاتی آنهاست و همه از نظر ارزش های انسانی و در حقوق انسانی و در حقوق عمومی و در برابر قانون مساوی اند و به تعبیر پیام آور زیبایی و دادگری، حضرت ختمی مرتبت: «انسان ها، همچون دندانه های شانه، با هم برابرند».
استفاده از این مبانی و اصول و به کارگیری روش هایی چون اعتدال و اصلاح تدریجی، باعث شد که آن تحوّل مورد نظر اسلام، به تدریج، شکل بگیرد که البته با تحولات پس از پیامبر و انحرافاتی که پیش آمد، این امر هم آسیب جدّی دید؛ ولی به هر حال، دیدگاه اسلام و راه حل آن در این زمینه کاملاً روشن است.
1 . البیان و التبین: ج 2 ص 24، تحف العقول: ص 24.
2 . سنن ابی داود: ج 2 ص 624، تفسیر ابن کثیر: ج 6 ص 388، الجامع الصغیر: ج 2 ص 288، کنزالعمال، ج 3 ص 527، من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 363، المواعظ: ص 26، مکارم الأخلاق: ص 438، الکافی: ج 8 ص 246.

لینک کوتاه مطلب: https://tarikhi.com/?p=16650

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × سه =

آخرین مطالب